#هلاک_و_هستی_پارت_225




• وقتی نزد پونه برگشت، برای اینکه موضوع صحبت را عوض کند، گفت:«راستی، پونه!اصلا فرصت نشد راجع به برنامه کنسرت اون شب باهات حرف بزنم.میگم تو راست میگفتی،چقدر قیافه ی سعید مهرابی عوض شده!انگار نه انگار همون جوون بیست سال پیشه!»

پونه لبهایش را به علامت تحقیر پایین اورد و گفت:«چقدر هم که خودش رو گم کرده!من نمی دونم چرا اینجور ادمها گذشته شون یادشون می ره!»

گیتی با تعجب پرسید:«چطور مگه؟کار بدی کرده؟»

پونه با بی حوصلگی دستی تکان دادو گفت:«بس کن،گیتی!مثلا چه کار بدی بکنه که من خبر داشته باشم.همین طوری از ظاهر و دک و پزش ادم می فهمه که چقدر خودش رو گم کرده.حالا فکر کرده چون با گلستانی کار می کنه و براش اهنگ می سازه ،خیلی مهم شده!»

گیتی کمی فکر کرد و گفت:«خب،بالاخره زحمت کشیده که به اینجا رسیده!از اولش هم استاد سایه،دوست صمیمی عمو جون،می گفت که اون استعداد خاصی داره و پنجه هاش برای تار خیلی مساعده.»

پونه که مشغول هورت کشیدن قهوه اش بود،پاسخ داد:«خب،بالاخره هر کسی تو یه کاری مهارت پیدا می کنه.یکی دکتر و پروفسور می شه،یکی کاشف می شه،یکی هم هنرمند!تازه من فکر نمی کنم این سعید مهرابی چیزی بارش باشه.فعلا قحط الرجاله و این اقا هم تونسته سری تو سرها در بیاره!»


romangram.com | @romangram_com