#هلاک_و_هستی_پارت_224

پونه نگاهی به او کرد و گفت:« باشه، فقط یه سؤال ازت دارم، جوابمو بده، دیگه حرفشون رو نمی زنم.»

گیتی نگاهش کرد و منتظر شد و پونه پرسید:« این دختر رو خاله شادی پیدا کرده، درسته؟»

گیتی با سر جواب مثبت داد و پونه گفت:« حتماً اون بیشتر به شروین اصرار می کنه که با اون ازدواج کنه، نه؟»

و باز هم گیتی پاسخ مثبت داد و پونه گفت:« می دونستم! باشه! همچین داغ این خانوم دکتر رو به دل شادی خانوم بذارم که خودش حظ کنه.»

گیتی از هراس بدنش لرزید. می خواست حرفی بزند، اما پشیمان شد. دلش می خواست موضوع شروین و شادی و غیره همه تمام شود و دقایقی با آرامش کنار پونه سپری کند. او ناخودآگاه از حضور پونه در خانه اش خوشحال می شد. به یاد دوران کودکی و جوانی اش می افتاد. به یاد شیطنتها و کارهای بامزۀ پونه می افتاد و از مرور آن خاطرات لذت می برد. اما این را هم می دانست که پونه سالهاست دلش در گرو شروین است و به شدت به او علاقه دارد. در دل دعا می کرد که این هم از همان هوسهای زودگذر پونه باشد و آن را به دست فراموشی بسپارد.

سکوتی برقرار شد و بالاخره گیتی پرسید:« حالا قهوه می خوری یا نه؟»

پونه که عبوس و بداخلاق بود، گفت:« آره، می خورم! به شرطی که تلخ تلخ باشه!»

گیتی لبخندی زد و به آشپزخانه رفت.

romangram.com | @romangram_com