#هلاک_و_هستی_پارت_223


گیتی ناگهان به خود آمد و گفت:« نه به خدا، پونه! چه حرفها می زنی! اصلاً شروین داره می ره که هر چی داره جمع و جور کنه و به ایران برگرده و بعد_»

پونه به میان حرفش دوید و گفت:« بعد چی؟ هان؟ حتماً بعدش می خواد با این خانوم دکتره عروسی کنه، آره؟ خدا می دونه چقدر ازش بدم می آد!»

گیتی نگاه دلسوزانه ای به او کرد و گفت:« آخه، پونه جون! چرا انقدر خودت رو عذاب می دی؟ اول اینکه، هیچ کدوم از این خبرها که تو می گی، نیست. دوم هم، آخه مگه تو چی کم داری که انقدر دنبال شروین می دوی و توجه نشون می دی؟ حیف تو نیست بیخود خودت رو کوچیک می کنی و هر روز هر روز بهش زنگ می زنی؟ تا حالا شده که اون بهت زنگ بزنه؟»

ناگهان پونه چشمهایش گرد شد و پرسید:« به به، جناب عالی از کجا می دونین من به اون زنگ می زنم! چقدر این شروین خاله زنکه همه چیز رو می آد و به تو می گه! غلط کرده اگه گفته هر روز. من فقط چند بار بهش تلفن کردم و حرف زدیم.»

گیتی با دستپاچگی گفت:« نه، عزیزم! شروین به من چیزی نگفت، خاله شادی گفت که پونه چند بار به خونۀ ما زنگ زده، همین. حالا بیا بشین تا برات قهوه درست کنم. چرا سر این موضوعهای کوچیک خودت رو عذاب می دی؟»

پونه روپوش و روسری اش را درآورد و آویزان کرد و روی مبل نشست و گفت:« حتماً شادی خانوم از من خوشش نمی آد! خودم می دونم، از نگاهش بخل و حسد می ریزه. اصلاً چشم نداره منو ببینه.»

گیتی با کلافگی گفت:« تو رو به خدا، پونه بس کن! اصلاً بیا حرفشون رو نزنیم.»


romangram.com | @romangram_com