#هلاک_و_هستی_پارت_222
به سفارش شادی ، یک روز هم به سوسن تلفن کرد و او را برای شام دعوت کرد. از سوی دیگر ، مرتب درحال در رفتن از دست تلفنهای پونه بود. شادی به شدت از پونه بدش می آمد و او را زنی لااُبالی و بی قید و بند می دانست. به هیچ وجه او را درخور شروین نمی دید و حتی از فکر اینکه روزی عروسی مثل پونه داشته باشد حالت جنون به او دست می داد.
پونه هم با وجود دلخوری زیادی که از گیتی داشت ، چند روز بعد دوباره بی خبر به خانه اش رفت ، یک جعبه شیرینی هم خریده بود. گیتی که تصمیم داشت دیگر به او روی خوش نشان ندهد ، به محض دیدن او لبهایش به خنده گشوده شد و گفت :« ای دختر بی ادب! این چه کاری بود که کردی؟ »
پونه خودش را لوس کرد و گفت :« گیتی جون ، ببخشین! آخه خیلی از همه تون لجم گرفت. احساس کردم بین شما زیادی هستم و می خواین منو دک کنین برم. »
• گیتی او را بوسید و گفت:« ای دیوونه! بعد از این همه سال تو هنوز منو نشناختی؟»
پونه بی مقدمه گفت:« پس باید قول بدی هر وقت شروین اومد خونه تون، همون وقت به من زنگ بزنی و خبر بدی!»
گیتی هاج و واج نگاهش کرد. نمی توانست به پونه بگوید که شروین از او فراری است و خاله شادی به شدت از پونه بدش می آید و دائم از او انتقاد می کند. نمی توانست بگوید که حتی گاهی شروین و شادی قبل از آمدنشان تلفن می کنند و می پرسند که آیا پونه هست یا نه و در صورت نبودن او، به خانه گیتی می آیند.
پونه با نگاهی مظنونی پرسید:« چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟ ببینم، چیزی شده؟» و بعد صدایش را بالا برد و با وحشت پرسید:« نکنه نامزد کرده، آره؟ حتماً جشن نامزدی ش هم رفتی و به من نگفتی! راست بگو، گیتی؟ این طوره؟»
romangram.com | @romangram_com