#هلاک_و_هستی_پارت_221
بی اختیار اشک در چشمهای شادی جوشید و با صدای محزونی گفت :« شروین ، این طوری با زندگی خودت بازی نکن! تو همیشه جوون و سرپا نیستی ، همیشه دور و برت پُر نیست. یه روز تنها می شی ، پیر می شی و متوجه می شی که نه زنی ، بچه ای ، هیچی و هیچ کس غمخوار و همدمت نیست. چرا به خودت رحم نمی کنی؟ »
شروین غمگین شد و به فکر فرو رفت. حق با مادرش بود. او دو بار دیگر تا مرز ازدواج پیش رفته و باز پشیمان شده بود. از بی ارادگی و ضعف خودش بیزار بود.نباید فرصت به این گرانبهایی را از دست می داد. باید زودتر تصمیم خود را می گرفت و به این همه بی تکلیفی و سرگردانی پایان می داد.
شادی منتظر پاسخ پسرش بود و شروین که دیگر طاقت دیدن چشمهای اشک آلود مادرش را نداشت ، گفت :« حق با توئه ، مامان! من آدم احمقی هستم اگه سوسن رو از دست بدم! باشه ، پس اجازه بده برم امریکا و برگردم با دست پُر برم خواستگاری! »
شادی گفت :« قبول ، اما ازت خواهش می کنم قبل از رفتنت فقط یه بار دعوتش کن و با همدگیه برین بیرون شام بخورین ، حرف بزنین و خلاصه برنامه عروسی رو طرح ریزی کنین. »
شروین پاسخ داد :« باشه ، مامان! هرچی تو بگی! »
شادی خوشحال شد و دیگر حرفی نزد.
شروین قبل از رفتنش کلی کارهای اضافی داشت. تصمیم خود را گرفته بود. به ایران می آمد و همین جا تشکیل خانواده می داد. در ضمن ، دل پدر و مادرش را هم به دست آورده بود. هرچند خواهر و برادرش هم در ایران بودند ، اما خودش می دانست که او جایگاه به خصوصی در دل مادرش دارد.
romangram.com | @romangram_com