#هلاک_و_هستی_پارت_220

بالاخره یکی دو هفته قبل از اینکه شروین به سفر برود ، به او گفت :« شروین جون! این چه جور عشق و علاقه ای یه که تو می خوای با این دختر ازدواج کنی ، اما هیچ وقت به دیدنش نمی ری و یا دعوتش نمی کنی با همدیگه برین بیرون! مگه نمی خوای حرفهات رو باهاش بزنی و یا ... بالاخره اون نامزد توئه و ... »

شروین نگاهی به مادرش کرد و گفت :« مامان عزیزم ، من و سوسن دیگه بچه و نوجوون نیستیم که بخوایم عشق و عاشقی راه بندازیم. ما باید در این مورد عاقلانه تصمیم بگیریم. »

شادی با عصبانیت گفت :« تصمیم بگیرین؟ مگه دیوونه شدی ، شروین؟ این دختر چند ماه منتظر تاریخ عقد و ازدواجه ، حالا تو می گی تصمیم بگیریم؟ »

شروین پاسخ داد :« من و سوسن تا به حال هیچ کدوم به طور مستقیم در این مورد حرف نزدیم. نکنه شما و بابا خودتون همه چیز رو بریدین و دوختین ، اینطوره؟ »

شادی با درماندگی پرسید :« این دختر رو می خوای یا نه؟ »

شروین بعد از سکوتی کوتاه گفت :« اون بهترین دختری یه که من دیدم ، از هر لحاظ کامل و خوبه ، هیچ ایرادی نمی شه ازش گرفت. واقعیت اینه که خودم هم فکر می کنم اگه این دست و اون دست کنم ، از دستم بره و مطمئنم مثل سوسن نمی تونم پیدا کنم! »

شادی با بی صبری گفت :« پس دردت چیه؟ »

و شروین گفت :« عاشق نیستم ، همین! دردم اینه! »

romangram.com | @romangram_com