#هلاک_و_هستی_پارت_219
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای زنگ در شنیده شد و ماهرو گفت :« انگار خودشه! صبر کن ، گیتی جون! »
و بعد از لحظاتی صدای ماهرو به گوش گیتی رسید که گفت :« خودشه! اومد ، گیتی! دیگه نگران نباش. خداحافظ! »
گیتی نفس راحتی کشید ، اما به فکر فرو رفت که تا این موقع شب کجا می توانسته رفته باشد.
پونه دو سه سالی از گیتی کوچک تر بود. او در اوج احساس و هیجان زندگی بود و از تنهاییهای بی حد و حصرش دچار کابوس می شد و گاهی فکر می کرد تا آخر عمرش محکوم به تنهایی و بی همدمی است. گاهی در خلوت خود از اینکه از شوهر اولش جدا شده بود احساس ندامت و پشیمانی می کرد. او به خاطر وضع مالی و خانه کوچک حمید او را ترک کرد و بعد از آن محکوم بود که تک و تنها باشد و هر شب افکار سیاه و تیره قلب و روحش را بیازارد. حال آنکه حمید ازدواج کرده و دارای فرزند هم شده بود.
آن شب با وجودی که قرص آرام بخش خورد ، نتوانست خواب راحتی داشته باشد. تا صبح خواب های گوناگون دید و هر بار به شدت از خواب می پرید و با وحشت به اطرافش چشم می دوخت. نه ، نمی بایستی آرام بنشیند و سکوت کند تا سوسن خانم شروین را از چنگ او درآورد! او سالهای زیادی بود که شروین را می شناخت و حالا این دختره تازه از راه رسیده و می خواست او را تصاحب کند.
از فردای آن روز ، تلفنهای پونه به خانه شادی شروع شد. هر روز صبح و بعد از ظهر و یا شب به شروین زنگ می زد و با او صحبت می کرد. هرچند شروین تلفنهای او را یکی در میان جواب می داد. اما همان هم برای پونه غنیمت بود. و در خلال این تلفنها ، پونه آن قدر اصرار به دیدار شروین می کرد که بالاخره مجبور شد به یکی از دعوتهایش پاسخ مثبت بدهد و شبی را با او به بیرون برود و شام بخورد.
در طول این مدت هم شروین توانست کار خوبی با حقوق و مزایای مناسب پیدا کند و به همین خاطر تصمیم داشت هرچه زودتر به امریکا برود و تکلیف خانه و زندگی اش را روشن کند و برگردد. شادی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. چون هم پسرش نزد او ماندگار می شد ، و هم دختر خوب و شایسته ای مثل سوسن به خانواده آنها اضافه می گشت. شروین در مقابل اصرار پدر و مادرش برای ازدواج با سوسن ، تسلیم شد و هیچ گونه مخالفتی با این وصلت نداشت. اما آن طور که شادی انتظار داشت ، پسرش استقبال گرم و پرشوری از این موضوع نمی کرد و هیچ اصراری نداشت که دیدارهای پی در پی با سوسن داشته باشد و یا به تنهایی او را به جایی دعوت کند و ساعتی را به گفت و گو و تبادل نظر بگذراند.
romangram.com | @romangram_com