#هلاک_و_هستی_پارت_217
وقتی که شروین وارد کوچۀ بن بستی شد که خانه شان در انتهای آن قرار داشت، پونه به آرامی از جلوی کوچه گذشت و بعد از دقایقی دور زد و نرسیده به آن توقف کرد. پیاده شد و به داخل کوچه بن بست سرک کشید. خوشبختانه، شروین ماشین را جلوی در پارک کرده و آن را داخل حیاط نبرده بود و پونه به آسانی محل دقیق خانه را حدس زد.
او قصد داشت آن قدر صبر کند تا آنها به خانه سوسن بروند و او بتواند آدرس سوسن را پیدا کند. نقشه های گوناگونی در سرش داشت که دلش می خواست هر چه زودتر آنها را به مرحله اجرا درآورد. اگر با شروین ازدواج می کرد، برای همیشه دور گیتی را خط می کشید. چون او کوچک ترین یاری و کمکی در این مورد به پونه نکرده بود.
انتظارش بیشتر از یک ساعت طول کشید، اما بالاخره سر و کلۀ ماشین شروین همراه با دو سرنشین دیگر پیدا شد که به طرف راست پیچیدند و وارد خیابان اصلی شدند. هوا کاملا ً تاریک شده بود و پونه مطمئن بود که کسی متوجه تعقیب او نخواهد شد. بعد از دقایقی، شروین جلوی یک گل فروشی نگه داشت و از ماشین پیاده شد. دوباره حسد و انتقام وجود پونه را در بر گرفت. خدا می داند که چقدر دلش می خواست پیاده شود و جلوی شروین را بگیرد و هزار بد و بیراه به او بگوید. چقدر بدشانس بود! این قدر محبت نشان می داد و بلیت کنسرت می خرید و شام دعوتش می کرد، اما انگار نه انگار. آقا رفته برای سوسن خانوم گل بخره!
با کنجکاوی به در گل فروشی خیره شده بود. می خواست ببیند که شروین چه گلی و در چه قیمتی برای سوسن می خرد. در همین فکر بود که شروین با سبد گل بزرگی که پر از گلهای لیلیوم بود از گل فروشی بیرون آمد. ناراحتی پونه دیگر حد و حصر نداشت. زیر لب زمزمه کرد: خلایق هر چه لایق! اما در دل نمی توانست زیبایی و لیاقت سوسن را انکار کند و به خاطر همین هر لحظه شعله های حسادت و انتقام بیشتر در دلش زبانه می کشید.
سر انجام، بعد از چهل دقیقه رانندگی، شروین وارد یکی از کوچه های فرعی خیابان ونک شد و جلوی در بزرگ و سیاه رنگی توقف کرد. پونه به فاصله ای دور ایستاد و به آرامی از ماشین پیاده شد. لحظاتی بعد، شروین و پدر و مادرش با سبد گل وارد خانه شدند و در را بستند. پونه با عجله خود را به در خانه رساند و پلاک منزل را به حافظه سپرد. اسم خیابان و کوچه را هم قبلا ً دیده و یاد گرفته بود. نگاهی پر از کینه و نفرت به ماشین شروین انداخت، لگدی هم به تایرش زد که
• پای خودش درد گرفت و بلافاصله سوار ماشینش شد و به خانه رفت.
romangram.com | @romangram_com