#هلاک_و_هستی_پارت_216
گیتی گفت: «خدا به من رحم کنه، حالا تمام کاسه کوزه ها سر من شکسته می شه!»
شروین با ناراحتی گفت: «گیتی، تو بیخود انقدر ملاحظۀ اونو می کنی و بهش رو می دی! ولش کن! تو خودت به اندازه کافی دردسر و مشکل داری.»
گیتی لبخندی زد و گفت: «آره، می دونم! حق با توئه، اما شروین اون هم زن تنهایی یه و قلب صافی داره. اون طور که نشون می ده، نیست. خیلی با من و بچه ها مهربونه و ما رو دوست داره. منتها یه کم عصبی و بداخلاقه.»
شروین در حالی که بچه ها را می بوسید و خداحافظی می کرد، رو به گیتی کرد و گفت: «از من به تو نصحیت، زیاد لی لی به لالای پونه نذار. اون ارزش این همه محبت و گذشت تو رو نداره!»
بعد از رفتن شروین، گیتی به فکر فرو رفت. خودش هم از دست کارهای پونه خسته شده بود و کم کم وجودش به صورت مزاحمی باعث آزار و اذیت می شد.
پونه به محض شنیدن نام خانم دکتر اربابی، به کلی تاب و توان خود را از دست داد. از آنجا که نمی توانست سر شروین داد و فریاد راه بیندازد و یا طعنه و کنایه ای نثارش کند، به سرعت از جایش بلند شد و خانه را ترک کرد. وقتی در اتومبیلش نشست، تمام بدنش از حسادت و کینه می لرزید. بی اختیار زیر لب فحش نثار دکتر اربابی و گیتی و شروین می کرد.
هنوز مسافتی از خانه گیتی دور نشده بود که فکری به خاطرش رسید و پایش را روی ترمز گذاشت. اتومبیلش را به گوشۀ خیابان کشاند و توقف کرد. می خواست بداند شروین راست می گوید یا نه. می خواست بفهمد که آیا شروین خانه گیتی را ترک می کند یا به او دروغ گفته که شرش را کم کند. و بدتر از همه اینکه، می خواست بداند آیا واقعا ً به خانه سوسن اربابی می رود و شب را با آن خانم دکتر جوان سپری می کند یا جای دیگری سرش گرم است.
به آرامی دور زد و درست هنگامی که سر کوچه منزل گیتی رسید، مشاهده کرد شروین با ماشین از آن بیرون می آید. بلافاصله با سرعت از سر کوچه رد شد و کمی بالاتر ایستاد. شروین گویا متوجه او نشده بود، راهش را گرفت و رفت. پونه با سرعت دور زد و به هر زحمتی بود خودش را به پشت ماشین شروین رساند. سعی می کرد فاصله را حفظ کند تا او متوجه اش نشود. فاصله خانه خاله شادی تا منزل گیتی بیشتر از یک ربع ساعت نبود و پونه کمابیش با محل آنها آشنا بود. تا آن زمان به خانه آنها نرفته بود و دلیل آن را هم بدجنسی گیتی می دانست.
romangram.com | @romangram_com