#هلاک_و_هستی_پارت_215
گیتی در اتاق نبود که چهرۀ پونه را ببیند، اما می توانست تصور کند که این حرف تا چه حد او را دگرگون و خشمگین می کند. با خودش فکر کرد انگار امروز به خانۀ او آمده که فقط حرص بخورد و عصبی شود. صلاح دید که دیگر به اتاق برنگردد، حوصلۀ کارهای عجیب و دور از منطق پونه را نداشت.
در همین افکار بود که ناگهان صدای به هم خوردن شدید در خانه به گوشش خورد. با عجله از آشپزخانه بیرون آمد و هراسان خود را به بچه ها رساند و پرسید: «چی بود؟ کی در رو به هم زد؟»
شروین هاج و واج نگاهی به او کرد و گفت: «پونه بود! نمی دونم چرا این طوری کرد! بیخود و بی جهت، بدون کوچک ترین حرفی، از جا بلند شد و کیفش رو برداشت و رفت!»
گیتی پرسید: «چرا خداحافظی نکرد؟»
شروین شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «والله من سر از کار این دخترعمۀ تو درنمی آرم! فکر می کنه هنوز بچه س، درست ادای دختربچه های پنج شش ساله رو درمی آره.»
گیتی نگاه معنی داری به او کرد و گفت: «یعنی تو نمی دونی چرا پونه این اداها رو درمی آره؟»
شروین نگاهی به بچه ها کرد و گفت: «راستش چرا... اما خب، گیتی! خودت می دونی اون اصلا مورد پسند من نیست. من از کارها و اداهای اون خیلی ناراحت می شم. هر چی هم می خوام بهش بفهمونم دوستی بین ما ساده و خواهر برادری یه، تو گوشش فرو نمی ره.»
romangram.com | @romangram_com