#هلاک_و_هستی_پارت_214
گیتی نمی خواست دوباره جوی درست شود که پونه عصبی و ناراحت دست به کارهای عجیب و غریبش بزند، بنابراین به اجبار خنده ای کرد و گفت: «پونه، از اون شیرینیهایی که دوست داری آوردم که با چای بخوری!»
پونه نگاه تحقیرآمیزی به او کرد و گفت: «من که اصلا ً اهل چایی نیستم! خودت می دونی، من فقط قهوه می خورم!»
گیتی به روی خودش نیاورد و گفت: «اتفاقا ً تا چند دقیقه دیگه قهوه هم حاضر می شه، برات می آرم.»
ساعتی گذشت و شروین بلند شد و گفت: «من دیگه رفع زحمت می کنم!»
قبل از اینکه گیتی حرفی بزند، پونه با اعتراض گفت: «اِوا، کجا؟ چرا به این زودی داری می ری، شروین؟ بمون با گیتی و بچه ها شام بریم بیرون. همگی هم مهمون من هستین!»
شروین گفت: «نه، نه، خیلی ممنونم! ما امشب شام مهمون هستیم به خاطر همین باید زود برم.»
پونه بی اختیار پرسید: «کجا؟ کی دعوتتون کرده؟»
گیتی خجالت کشید و نگاهش را از شروین دزدید. چگونه پونه به خود حق می داد از شروین چنین سؤالی بکند؟ به بهانه ای سینی خالی چای را برداشت و به آشپزخانه رفت، اما شنید که شروین پاسخ داد: «خونۀ خانوم دکتر اربابی! بیچاره ها چند بار مارو دعوت کردن و ما نتونستیم بریم. دیگه امشب تنها فرصتی بود که بهشون قول مساعد دادیم.»
romangram.com | @romangram_com