#هلاک_و_هستی_پارت_213
پونه با لحن تندی گفت: «خب، معلومه! چه عیبی داشت به منم می گفتی که یه کامپیوتر بخرم و پیش شروین یاد بگریم؟»
شروین خنده اش گرفت و گفت: «باباجون من که معلم کامپیوتر نیستم! چون دیدم گیتی به تازگی یکی خریه و بی استفاده مونده، گفتم هر وقت فرصتی شد یه چیزهایی بهشون یاد بدم و الحق گیتی خیلی بااستعداده و زودتر از بچه ها همه چی رو می گیره و درک می کنه!»
پونه نگاه غضب آلودی به گیتی انداخت و گفت: «داری ادای دختر مدرسه ایها رو درمی آری! باید بهت بگم که دیگه از من و تو گذشته که بخوایم درس بخونیم و چیزی یاد بگیریم!»
گیتی پاسخی نداد و شروین گفت: «برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست! این چه حرفیه که می زنی!»
پونه دوباره خودش را لوس کرد و گفت: «پس باید به من قول بدی که بیای خونه مون و به من هم کامپیوتر یاد بدی! همین فردا می رم یکی می خرم!»
شروین لبخندی زد و گفت: «پونه خانوم، همون طور که گفتم من معلم کامپیوتر نیستم. بهتره بگردی یه مربی حرفه ای پیدا کنی و یا توی یکی از این مؤسسه های آموزشی نام نویسی کنی و بری یاد بگیری.»
پونه صورتش سرخ شد و لب ورچید و سکوت کرد. توقع نداشت چنین جوابی از شروین بشنود.
romangram.com | @romangram_com