#هلاک_و_هستی_پارت_211


گیتی با حیرت نگاهش کرد و گفت: «چرا قایم کنم؟ دلیلی نداره این کار رو بکنم! شروین خیلی وقتها می آد اینجا و با بچه ها، به خصوص آرش، صحبت می کنه و یا با ماندانا شطرنج بازی می کنه و خلاصه وقتش رو می گذرونه. یعنی تو می گی هر بار که می آد من تو رو خبر کنم؟»

پونه براق شد و گفت: «خب آره! مگه چی می شه؟ می ترسی اگه یک مهمون اضافه داشته باشی، خرجت زیاد بشه؟»

گیتی نگاه سرزنش باری به او کرد و سری تکان داد و صلاح دید پاسخی به او ندهد.

پونه عصبی و هیجانزده نزد شروین و آرش برگشت و گفت: «شماها چی دارین به هم بگین که این همه حرف می زنین؟» و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی باشد، رو به شروین کرد و با لحن گلایه آمیزی گفت: «شروین، اگه من زنگ نزنم، تو نباید یه دفعه هم که شده تلفن رو برداری و زنگی به من بزنی؟ نکنه سرت خیلی گرمه که فرصت یه تلفن هم نداری؟»

شروین خنده ای زورکی کرد و گفت: «نه بابا، این حرفها چیه که می زنی، پونه! البته سرم شلوغه، اما برای پیدا کردن کار و مسائل دیگه! خب، چطوری؟ خوش می گذره؟»

پونه خودش را لوس کرد و گفت: «چه خوشی! من که همه ش تنها هستم و بیشتر وقتها هم توی خونه م. گاهی مطالعه می کنم، تلویزیون تماشا می کنم. تفریح بزرگم اینه که با دوستهام بریم بیرون سینما و یا شام بخوریم، همین.»

شروین نگاهی به او کرد و مثل همیشه از آرایش علیظش احساس بدی به او دست داد و پرسید: «راستی، پونه! خسته نمی شی انقدر بی کار توی خونه می پلکی و به قول خودت همه ش تلویزیون نگاه می کنی و یا می ری بیرون و این جور کارها؟»


romangram.com | @romangram_com