#هلاک_و_هستی_پارت_210
بعد از آن شب، پونه بهانه ای به دست آورده بود که مرتب به شروین تلفن کند و دقایقی حرف بزند. این کار او باعث دلخوری شدید مادر شروین، شادی، قرار می گرفت و مرتب غرولند می کرد: «چرا با این دختره صحبت می کنی؟ اون درخور و مناسب تو نیست! و جز اینکه وقت تو رو بگیره، فایده ای نداره!»
شروین در ظاهر به حرفهای مادرش ترتیب اثری نمی داد، اما خودش هم دل خوشی از پونه نداشت. فقط نمی خواست در مقابل محبتهای او بی تفاوت باشد و یا نسبت به او بی ادبی کند.
او برای تحقیق در مورد مشاغلی که می توانست انجام دهد به ایران آمده بود، اما قبل از به دست آوردن هر گونه نتیجه ای احساس می کرد دیگر یارای ترک وطن را ندارد. او دیگر جوان نبود و طالب یک زندگی آرام با شغلی خوب و آبرومند بود که بتواند به نحو احسن زندگی اش را اداره کند. از طرفی، تصمیم جدی داشت که ازدواج کند. غیر از پونه که موی دماغش شده بود، دختران دیگری هم بودند که به او ابراز علاقه می کردند، اما او هیچ گونه مهر و تمایلی نسبت به هیچ کدام از آنها در دل احساس نمی کرد. تنها به سوسن فکر می کرد. زیرا او از هر نظر شایسته و با شخصیت بود و به هیچ وجه مثل دیگران نسبت به شروین ابزار مهر و علاقه نمی کرد. اما رفتارش نشان می داد که از شروین بدش نمی آید و منتظر پیشنهاد و تقاضای اوست.
شادی معتقد بود که شروین بهتر از سوسن نمی تواند پیدا کند و اگر او را از دست بدهد، دیگر چنین همسری نخواهد یافت. شروین خودش هم به صحت این موضوع پی برده بود و می دانست که سوسن از چه محاسنی برخوردار است که دیگران حتی یک دهم آن را دارا نمی باشند. با وجود این، دلش می خواست اول شغل ثابتی داشته باشد و بعد مسکنی جداگانه فراهم کند تا بتواند به راحتی با همسر آینده اش زندگی کند. پدر و مادرش هم قول هرگونه کمک مالی را به او داده بودند، اما شروین دیگر دوست نداشت در سنین چهل سالگی سربار والدینش باشد.
یک ماه از ورودش به ایران گذشته بود و او هنوز هیچ کار مثبتی نتوانسته بود انجام بدهد. آپارتمان کوچکی در یکی از ایالات امریکا داشت که آن را به امان خدا رها کرده و به ایران آمده بود. اگر تصمیم می گرفت که در ایران بماند، مجبور بود سفری به امریکا کند، آپارتمانش را بفروشد و حساب بانکی اش را به ایران منتقل کند، و دهها کار کوچک و بزرگ دیگر که همۀ آنها وقتگیر بود. هر چه مادرش در مورد ازدواج او عجله داشت، خودش دوست داشت که از روی عقل و تدبیر تصمیم درستی بگیرد و بعد آن را به مرحله اجرا درآورد.
در فرصتهایی که به دست می آورد، به خانه گیتی می رفت و با بچه های او به صحبت و گفت و گو می نشست. شروین گیتی را تحسین می کرد که با تمام مشکلات پسر و شوهرش، همچنان قوی و سرپا ایستاده و هرگز کوچک ترین گلایه ای ابراز نمی کند. هرگاه به خانه گیتی می رفت، بیشتر وقت خود را با آرش می گذراند و درست در ساعاتی به آنجا می رفت که می دانست آرش از مدرسه آمده و در منزل است. پسر جوان هم علاقه خاصی به او پیدا کرده بود و از دیدارش خوشحال می شد.
یک روز عصر که پونه سر زده وارد خانه گیتی شد، متوجه شد شروین هم آنجاست. با خوشحالی زائدالوصفی با او سلام و احوالپرسی کرد و بعد گیتی را به گوشه کشید و گفت: «ای بدجنس! چرا به من نگفتی که زودتر بیام و شروین رو ببینم! حالا دیگه از من قایم می کنی!»
romangram.com | @romangram_com