#هلاک_و_هستی_پارت_209


برای لحظاتی کوتاه کنترل خود را از دست داد. او سالها پیش یک بار دیگر هم گیتی را دیده بود، اما این دفعه گویی نیازمند دیدار او و منتظر ملاقات او بود. نگاهش را دزدید، اما چهرۀ معصوم و زیبای او که روسری آبی رنگی زینت بخش آن بود، همچنان جلوی چشمانش به تصویر درمی آمد.

این زن چرا پیر نمی شود؟ چرا طراوت و زیبایی اش را از دست نمی دهد؟ شاید به چشم او، گیتی هنوز جوان و زیبا می نماید! نزدیک به بیست سال از آن حادثه دردناک می گذرد و هنوز که هنوز است او درگیر این احساس دور و لعنتی است.

دوباره نگاهش کرد و متوجه شد بین پدرو مادرش نشسته و اثری از شوهرش نیست. دوباره و دوباره او را نگاه کرد. نگاه کرد و ساز زد و ساز زد و باز هم معبود بی مهرش را نگاه کرد.

استاد آن شب چه محشری برپا کرد و پنجه های عاشق و سحرانگیزش با سیهای ساز چه شور و نوایی آفرید! اما کسی نمی دانست که در دل تارزن محجوب و ساکت صحنه چه غوغایی برپاست و چه آتشی از درون او را می سوزاند و به شور و التهاب می آورد!





فصل 12


romangram.com | @romangram_com