#هلاک_و_هستی_پارت_208

• بود و سعی کرد راجع به گذشته فکر نکند.

دقایقی بعد، مادرش به آرامی به بازوی او زد و گفت: «گیتی، می بینی این پسره چه آدم شده؟ چه استاد استاد بهش می بندن؟»

گیتی به تندی سری تکان داد و حرفی نزد. دوست نداشت منظر این گونه با تحقیر و تعجب راجع به سعید مهرابی حرف بزند.

پونه هم که نزد شروین نشسته بود، به آرامی برای او توضیح داد: «استاد مهرابی سالها پیش منزل دایی فرهاد تو مهمونیها و مراسم جشن تار می زده و می خونده و حالا تا این حد پیشرفت کرده و آهنگ سازی می کنه!»

شروین با تعجب نگاهی به او کرد و پرسید: «جدی؟»

پونه گفت: «آره بابا! اون موقع ها کسی نبود، ما هم اصلا ً آدم حسابش نمی کردیم. حالا انقدر مهم و مشهور شده و کنار دست گلستانی می شنینه و تار می زنه!»

شروین دیگر حرفی نزد و دوست نداشت هنگام اجرای برنامه صحبت کند. طرف دیگر شروین، بهمن برادر سوسن نشسته بود. او غرق هنرنمایی استادش بود و در سکوت کامل به برنامه گوش می داد. پونه هر چه سعی می کرد، نمی توانست جلوی زبانش را بگیرد و گهگاه حرفهایی با شروین رد و بدل می کرد.

سعید غرق نواختن قطعه ای بود که استاد با کمال احساس آن را می خواند. هنگامی که ساز می زد، اکثر اوقات چشمهایش را می بست. گهگاه که نوبت تک نوازی به ساز دیگری می رسید، چشمهایش را باز می کرد و نگاهی سطحی به تماشاچیان می انداخت. همان طور که سازهای دیگر را همراهی می کرد، در بین مدعیون ناگهان چشمش به گیتی افتاد. احساس کرد چیزی به سنگینی کوه در سینه اش منفجر شد.

romangram.com | @romangram_com