#هلاک_و_هستی_پارت_207
حرکتی که کرد از چشم دیگران، به خوصوص مادر شروین مخفی نماند. منظر مثل همیشه پشت چشمی نازک کرد و چشم به شوهرش دوخت .گیتی سعی کرد فضا را عوض کند و به سوسن گفت:« خانوم دکتر چه کار خوبی کردین اومدین! امیدوارم از برنامه خوشتون بیاد!»
سوسن با خوشرویی پاسخ داد:«خیلی ممنون!راستش من عاشق موسیقی ایرونی هستم!» و بعد اشاره ای به برادرش کرد و گفت:«بهمن هم سالهاس پیش استاد مهرابی تار یاد می گیره، و امشب به شوق دیدن اون آمده.البته خودش برای فردا شب هم بلیت داره،اما میگه اگه تار استاد رو صد بار هم گوش کنه خسته نمیشه.»
گیتی سری تکان داد و خندید.تنها چیزی که به یادش نمانده بود اسم سعید مهرابی بود. اما فرهاد بلافاصله رو به دخترش کرد و گفت:«گیتی جون،می دونی این استاد استاد که میگن،همون سعید مهرابی یه که می اومد خونمون و ساز میزد،صدای بدی هم نداشت؟»
گیتی ناگهان به یاد سالها پیش و ماجرای تصادف افتاد و چهره اش در هم رفت.حرفی نزد،اما کنجکاو بود دوباره سعید رو ببیند.پونه به او گفته بود که به کلی تغییر تیپ و قیافه داده است.
بلاخره همگی روی صندلی های خود نشستند و پونه با هزار ترفند توانست کنار شروین جای بگیرد. بعد از دقایقی که صندلیها پر شد و سکوت برقرار شد،پرده صحنه کنار رفت و اعضای ارکستر همراه با خواننده بزرگ موسیقی اصیل ایرانی نمایان شدند.همگی آنها را تشویق کردند و بعد از دقایقی صدای ساز فضای تالار را پر کرد.
گیتی چشمش به سعید افتاد.حق با پونه بود.او به کلی قیافه اش تغییر کرده بود.موهایش جو گندمی،کمی بلند و از وسط فرق باز کرده بود.ریش هم گذاشته بود که بسیار به او می آمد.گیتی باورش نمیشد که سعید مهرابی به این درجه از هنر و معروفیت رسیده باشد.به خاطرش آمد که آن زمان های دور،چه فاصله ی عظیمی را بین او و خودش احساس میکرد وحالا در آن زمان گویی او را نمی دید و حتی نمی دانست تار می زند یا سنتور و یا ساز دیگری! در هر حال،هر چه بود گذشته
romangram.com | @romangram_com