#هلاک_و_هستی_پارت_206
شروین نفس راحتی کشید و گفت:" خدارو شکر، چون من تعارفی به یکی از دوستهامون کردم اونها هم قبول کردن..... "
و هنوز حرفش تمام نشده بود که سر و کلهی سوسن و مرد جوانی که از او
• کوچک تر بود و بعد پونه فهمید که برادرش میباشد،پیدا شد.پونه احساس کرد یک ظرف آب سرد روی بدنش ریخته شد.برای لحظاتی قدرت حرف زدن و هر گونه حرکتی را از دست داد.رنگش آنچنان پرید و رو به سفیدی رفت که گیتی با نگرانی بازوی او را گرفت و به آرامی گفت:« پونه جون،حالت خوبه؟ نمیخوای بریم توی سالن؟ ممکنه دیر بشه!»
شروین به استقبال آنها رفت و پونه مات و بی حرکت بر جای ایستاده بود.انگار من نذر داشتم که برای این خانوم دکتر و برادر عوضی ش بلیت بخرم! چقدر این شروین بی شعوره! همه ش زیر سر مادرشه، و شاید هم گیتی و منظر هم دستی توی این کار داشته باشن! گیتی که از سکوت و سکون پونه به هراس افتاده بود، زیر بازوی او را گرفت و چرخاند و به زور به سوی سالن برد.پونه مثل انسان های مسخ شده، بی اراده همراه گیتی به راه افتاد و ناگهان با صدای بلند گفت : «چقدر این فک و فامیل تو بی تربیت و بی شعور هستن! به چه اجازه این زنیکه و برادرش رو دعوت کردن؟ مگه من بلیت نذر کردم؟»
گیتی او را به جلو هل داد و گفت:«الهی قربونت برم،پونه! تو رو به خدا آروم تر حرف بزن، آبروریزی نکن! تو خودت گفتی که هر کسی رو خواستن دعوت کنن.حالا هم خواهش میکنم چیزی به روت نیار. تو که آتقدر زحمت کشیدی و خرج کردی،بذار تا اخرش همه چیز به خوبی تموم بشه!»
پونه که حالت عادی نداشت، با آرنج ضربه ای به گیتی زد و او را از خود دور کرد و به سوی مهمانان برگشت و بی محابا به سوی شروین رفت و بدون اینکه هیچ سلام و علیکی با خانم دکتر و برادرش بکند، گفت:«شروین جون،عجله کن، دیر میشه! بیا من و تو زودتر بریم تا صندلیها رو پیدا کنیم.»
و بدون کوچکترین تاملیآستین کت شروین را گرفت وهمراه او با عجله به سوی سالن رفت.
romangram.com | @romangram_com