#هلاک_و_هستی_پارت_205


شروین دیگه اصرار نکرد و بعد از گوش دادن به پرچونگیهای پونه از او خداحافظی کرد.

گیتی به خاطر قولی که به پونه داده بود برای شب نمایش پرستار آرش را نگه داشت و به مستخدم خانهاش هم سفارش بچه ها رو کرد و همراه پدر و مادرش به سوی محل اجرای برنامه حرکت کرد پونه با تاکسی به تالار موسیقی رفت. به این خیال که برگشتن شروین او را برساند و زودتر از بقیه جلوی سالن به انتظار ایستاد.

بعد از دقایقی گیتی و پدر و مادرش از راه رسیدند و به او ملحق شدند جمعیت کثیری هم پشت در تالار ایستاده بودند تا شاید شانس این را داشته باشند بلیتی گیرشان بیاید گیتی و پونه مشغول صحبت شدند گیتی احساس کرد پونه حالت طبیعیی نددارد و بسیار مضطرب و نگران است.

لحظاتی نگذشته بود که سر و کلهی شروین همراه با پدر و مادرش پیداشد گل از گل پونه شکفت و به پهنای صورتش لبخند زد چقدر دلش میخواست ط.ری بنشیند که کنار شروین جای گیرد !بی جهت از دست گیتی عصبی بود و به تمام کارها و حرکات او به دیده انتقاد نگاه میکرد. اگر او کمی همکاری و دلسوزی داشت میتوانست به راحتی او و شروین را به یکدیگر برساند.

وقتی که سلام و احوالپرسیها تمام شد پونه گفت:" اگه موافق باشید بریم توی سالن؟"

شروین بلافاصله پرسی:" پونه خانم، مثل اینکه هنوز دوتا بلیت اضافه داریم این طور نیست؟"

پونه با خوشحالی گفت:" البته که داریم بهتون گفتم که تا آخرین لحظه نگهشون میدارم."


romangram.com | @romangram_com