#هلاک_و_هستی_پارت_200

شروین به سادگی پاسخ داد :" آره، از دوستهای مامان و بابا هستن و اون خانوم جوون هم دخترشونه!" و بعد از جایش بلند شد که به آنهاخوشامد بگوید.

پونه سکوت کرد. احساس کرد حالش خوب نیست انگار آب سردی بر سر رویش ریخته باشند احساس مورمور و سرما میکرد به اجبار او هم بلند شد و با پدر و مادر سوسن دست داد و سرجایش نشست چشم از سوسن برنمیداشت حتما مجرده وگرنه تنها با پدر و مادرش نمیاومد.شکل وهیکل بدی نداره اما چقدر صورتش امل و گندهاس! حتما این دخترهرو برای شروین در نظر گرفتهاند گیتی احمق رو بگو که اینو دعوت کرده. حتما از بدجنسی این کارو کرده که منو از چشم شروین بندازه کور خونده! حالا میبینه که چه کسی برنده میشه!

سعی کرد خونسردیاش رو حفظ کند.لبخندی زورکی کنار لبهایش ماسیده بود و ظاهرا خودش را سرگرم گفت و گو با این و آن نشان میداد شدت عصبانیت و ناراحتی او وقتی به اوج رسید که دید شروین مشغول صحبت با سووسن است. بیش از آن نتوانست طاقت بیاورد و بلافاصله نزد گیتی رفت و با حالتی عصبانی پرسید:" این دختره کیه؟ دعوتش کردی ؟ چقدر ازش بد میآد! از کی تا حالا دوست جدید پیدا کردی و من نمیدونستم!"

گیتی به تندی پاسخ داد:" اولا پونه جون دلیل نداره تو همه ی دوستهای منو بشناسی دوما دوما این خونواده رو من به سفارش خاله جون دعوت کردم و هیچ آشنایی باهاشون ندارم."

پونه پرسید:" یعنی تا حالا اونا رو ندیده بودی؟"

گیتی که از سماجت او کلافه شده بود گفت:" چرا، توی مهمونی خاله ها دو بار دیدمشون اگه خیلی کنجکاوی برو ازشون بپرس این کیه و چرا اومده! راستش پونه من امشب میزبانم و رفت و وقت جروبحث با تو رو ندارم باید به مهمونام برسم."

پونه بغضش را قورت داد و خودش را از سرراه گیتی کنار کشید دنیا برایش سیاه شده بود جهنمی از کینه و انتقام قلبش را پر کرده بود بدتر از همه اینکه صحبت سوسن و شروین به درازا کشیده و انگار قصد نداشتند به آن پایان دهند بی اختیار چشمش به مادر شروین افتاد و از دیدن چهره ی او بیشتر دچار عذاب و رنج شداو راضی و خشنود با لبخندی بر لب شاهد گفت و گوی پسرش با خانم دکتر جوان بود.

برای لحظه ای تصمیم گرفت که مجلس را بی خبر ترک کند و برود اما میدانست باز مورد سرزنش مادرش قرار میگیرد. گیتی و منظر مشغول چیدن میز شام بودندو ظاهرا توجهای به اونداشتند پونه احساس کرد کوچکترین اشتهایی برای شام ندارد. به اطراف سالن نگاهی کرد و چشمش به ماندانا افتاد که لباس صورتی قشنگی پوشیده بود و مشغول بلبل زبانی برای پدربزرگش بود. پونه با عجله به دیگر مدعوین نظری انداخت و مشاهده کرد که آرش دربین آنها نیست کنجکاو شد سری به اتاق او زد و آنجارا هم خالی دید به آشپزخانه رفت و ملاحظه کرد که آرش گوشهای روی صندلی نشسته و سخت مشغول خوردن پلو میباشد.

romangram.com | @romangram_com