#هلاک_و_هستی_پارت_199
به فکر فرو رفت. نباید در چنین موقعیتی گیتی را از خودش دلخور میکرد. تنها رابط او با شروین فعلا گیتی بود و اونمیتوانست مثل سابق به شروین تلفن کند و یا او راببیند دوست داشت وانمود کند که بطور اتفاقی و در جمع فامیلی به دیدار او آمده و یا مثلا به اصرار گیتی بوده است .آرزو داشت ضرب شستی نشان دختر عمع ی عزیزش بدهد و بععد از اینکه با شروین ازدواج کرد برای همیشه دور او را خط بکشد. همیشه یک نوع غرور و برتری در حالت و نگاه گیتی او را رنج میداد. آخر مجبور میشد یک روز به او بگوید که دیگر به چه چیزش مینازد! زن مطلقهای که یک بچه ی بیمار و استثنایی هم روی دستش مانده و باید تا آخر عمر مراقب و پرستار او باشد!
در هر حال در ان موقعیت صلاح نبود رابطهاش را با گیتی تیره و تار کند تصمیم گرفت فردا دسته گلی بخرد و به دیدنش برود تازه مگر چه اتفاقی میافتد که به گیتی بگوید که از شروین خوشش میآید و دوست دارد با او ازدواج کند؟ مطمئن بود که گیتی اورا در این راه کمک خواهد کرد.
همانطور که پونه حدس میزد دلخوری آن شب به کلی از دل گیتی پاک شد، و به خاطر آمدن شروین مهمانی بزرگی در خانهاش برگزار کرد که فامیل پدریاش از جمله پونه و پدر مادرش هم دعوت بودند. از صبح آن روز پونه در تب و تاب عجیبی به سر میبرد وقت آرایشگاه گرفته بود و برای آن شب دهها لباس پوشید و عوض کرد تا توانست یکی را انتخاب کند غافل از اینکه گیتی به اصرار خالهاش سوسن اربابی را هم دعوت کرده بود تا در میهمانیهای خانوادگی بیشتر با شروین آشنا شود.
گیتی در دو جلسه دیگر هم سوسن را دیده بود او زن جوان و زیبایی بود که از هر نظر برازندهی شروین و حتی برتر از او بود. اما گیتی تا آن زمان چیزی در مورد او بر زبان نیاورده و پونه از حضور چنان شخصی بیخبر بود شروین در طی دو سه جلسهای که سوسن را دیده بود. هیچ ابراز عقیدهای نکرده بود. رفتارش مودب و توام با احترام بود. او دورادور با ماجرای زندگی گیتی با خبر بود و میدانست که از شوهرش جداشده است و حتی بعد از آشنایی با فرزندان او دقایق طولانی با آرش به صحبت نشسته و با پسرجوان گرم گرفته بود گیتی تصمیم داشت اگر پونه در مورد سوسن از او سوالی کرد بگوید که پدر و مادرش از دوستان خانوادگی خاله او هستند و یکی دو بار هم اورا دیده است و چیز دیگری ابراز نکند.
آن شب به راستی پونه آراسته و زیبا شده بود او که سالهای زیادی شروین را ندیده بود به محض اینکه چشمش به او افتاد نگاهش برق زد و گفت:" به به، آقا شروین! چه عجب یادایرونیها کردی؟ ما که دلمون خیلی براتون تنگ شده بود!:
شروین خندید و تشکر کرد. او خیلی کم از آخرین دیدارش با پونه در خاطرش به جامانده بود و آنرا بصورت یک اتفاق کودکانه و ساده به باد فراموشی سپرده بود بیشتر از سنش نشان میداد و نیمی از موهایش سفید شده بودکه در نظر پونه جالب و دوست داشتنی جلوه میکرد.
هنوز نیم ساهتی از ورود پونه به مهمانی نگذشته بود که سوسن و پدر و مادرش زنگ خانه را فشردند پونه که سخت سرگرم صحبت با شروین بود و توجه ای به مهمانان دیگر نداشت از دیدنسوسن و پدر و مادرش سکوت کرد و پرسید:" من اینها رو تا حالا ندیدم نمیدونم از کجا با گیتی آشنا شدن شروین تو میشناسیشون؟"
romangram.com | @romangram_com