#هلاک_و_هستی_پارت_198

پونه سکوتی کرد و با لحن نیشداری پرسید:" ببینم گیتی جون! مثل اینکه تو بیشتر ناراحت میشی؟"

گیتی که حرف پونه به او گران آمده بود، گفت:" نه، عزیزم! به من چه، من چرا ناراحت بشم؟ اصلا من چکارهام که بخوام در این مورد قضاوت کنم !خودت میدونی بعد از جدایی ازروزبه تمام هم و غمم بچه ها هستن و بس..."

و پونه بلافاصله گفت:" آره، حق با توئه! در ثانی ،مردی مثل شروین هم دیگه نمیآد به زنی که بچه داشته باشه و هزار مشکل روحی و روانی رو پشت سر گذاشته باشه توجه ای نشون بده."

صورت گیتی سرخ شد و زبانش گرفت. خوشحال بود که پونه شاهد دگرگونی او نیست حق با او بود گیتی هم جز این عقیدهای نداشت. اما نمیدانست چرا تا یان حد حرف پونه به او گران آمده است.

چون سکوت گیتی به درازا کشید پونه با خنده پرسید:" الو! گیتی خانم! هنوز پشت خطی؟"

گیتی به طور جدی گفت:" کار دیگهای نداری پونه؟ خستهم میخوام برم بخوابم!"

پونه کمی جا خورد و حرفی نزد و گیتی ادامه داد:" باشه ، فعلا شب بخیر!"و گوشی رو گذاشت.

گیتی خوشحال بود که ماجرای خانم دکتر جوانی را که برای شروین در نظر گرفته بودند به پونه ابراز نداشت. پونه هم بعد از اینکه گیتی گوشی را قطع کرد شکلکی درآورد و گفت:" خستهم ، میخوام برم بخوابم! " او همیشه صدایش را نازک میکرد و ادای گیتی را در میآورد .

romangram.com | @romangram_com