#هلاک_و_هستی_پارت_196
چاره ای نداشت.یا باید موافقت می کرد که روزبه بچه ها را از خانه ببرد وبرگرداند،ویا مجبور بود ساعات طولانی وجود او را در خانه اش تحمل کند.بچه ها هم،حتی ماندانا،دیگر رغبتی به دیدار او نشان نمی دادند.آرش که با قلدری تمام جلویش می ایستاد ومی گفت دیگر نمی خواهد او را ببیند،وماندانا که محجوب ومهربان بود،گوشه ای می نشست وبه اجبار با او حرف می زد.خوشبختانه ،اکثر اوقات روزبه به دیدار بچه ها نمی آمد،وگرنه تمام روزهای تعطیل آنها خراب می شد.
گیتی دیگر حتی فکر ازدواج دوباره هم از ذهنش نمی گذشت .اونه خودش مایل بود ازدواج کند،ونه به خودش حق می داد مرد بی گانه ای را وارد زندگی بچه هایش کند که معلوم نبودرفتارش با آنها چه خواهد بود.گیتی مطمئن بودکه هیچ مردی پیدا نمی شودبتواند پسر او را تحمل کندوبا کج خلقیهای گهگاه او بسازد.آرش مهربان وآرام بود،اما به محض مشاهده ویااحساس نامهربانی وبد رفتاری های دیگران،به جوش می آوردوحرکات عجیب وغریبی از خود نشان می داد.بعد از ماجرای رفتن به مسافرخانه ورفتار بی رحمانه پدرش،هنوز
• نتوانسته بود خلق و خوی اولیهاش را بدست آورد و بهانهجو و عصبانی شده بود.
شبی که قرار بود شوین وارد ایران شود، منظر و فرهاد هم همراه پدر و مادر شروین به فرودگاه رفتند. البته خواهرها و دیگر بستگان نزدیک هم همراه آنها رفته بودند. پونه همان شب به گیتی تلفن زد و چون صدای اورا شنید گفت:" اوا! تو نرفتی فرودگاه؟ مگه امشب شروین نمیآد؟"
گیتی با تعجب گفت:" خب، بیاد! حالا چقدر واجبه که من برم؟ این همه خواهر و خاله و عمه داره اونها باید برن."
پونه گفت:" چه عجبی داره! بچه ها رو می ذاشتی پیش مستخدمت و میرفتی. البته حالا هم دیر نشده اگه بخوای منم باهات میآم."
گیتی خندهاش را قورت داد و گفت:" بس کن پونه! مگه بیکاری؟"
romangram.com | @romangram_com