#هلاک_و_هستی_پارت_195
گیتی خندید وگفت:«هیچی،من بهش گفتم!»بعد رو به پونه کرد وگفت:«هفته آینده میاد!اتفاقا من ومامان داشتیم راجع به اون صحبتمی کردیم.مامان می گه مثل اینکه خاله جون دختری رو براش در نظر گرفته وشروین برای ازدواج با اون به ایران می آد.»
چهره پونه سرخ شد،اما سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند.لب هایش را به علامت تحقیر پایین کشید وگفت:«واه واه!دیگه داره حالم بهم می خوره از این همه بی کلاسی وبی فرهنگی!تو رو به خدا نگاه کن!پسره استاد دانشگاهه،جوونی شو پشت سر گذاشته ،عوض اینکه بگرده یه زنی که مناسبش باشه واونو بفهمه پیدا کنه،مثل بچه دهاتی ها مامان جونش براش دختر پیدا کرده_»
گیتی با عجله میان حرفش دوید وگفت:«نه،پونه جون!ما حدس می زنیم این جوری باشه،وگرنه خاله که تاحالا به ما چیزی نگفته.»
پونه که از شدت ناراحتی گلویش خشک شده بود،ساکت شد وسعی کرد آرامش خود را حفظ کند.اما قلبش به شدت می تپید.در ان لحظه دلش می خواست گیتی ومنظر را به باد فحش وکتک بگیرد که آن طور خونسر وبی تفاوت احساسات او را به بازی گرفته بودند.«ما حدس می زنیم این طوری باشه،وگرنه خاله تا حالا چیزی به ما نگفته!»غلط کردین حدس زدین!
اما حدس گیتی ومنظر درست از آب در آمد.به محظ اینکه شروین به خانواده اش خبر داده بود که قصد دارد به ایران بیاید،مادرش بی کار ننشسته ودختر یکی از دوستانش را برای او در نظر گرفته بود.هرچند شروین روحش از این موضوع خبر نداشت،اما دختر جوان دارای خصوصیاتی بود که همه فکر می کردند مورد توجه شروین قرار خواهد گرفت.او سوسن نام داشت وسی ودو ساله بود.تحصیلاتش را در رشته پزشکی در انگلستان به پایان رسانده وتخصص گرفته بود.حدود یک سال پیش به ایران برگشته ومشغول کار بود.او هنوز ازدواج نکرده بود واز نظر ظاهری بسیار برازنده وقشنگ بود.
وقتی گیتی فهمید که موضوع ازدواج شروین صحت دارد وخاله اش چه دختر خوبی را برای او پیدا کرده ،وحشت کرد.او واکنش پونه را دیده بودومی ترسید موضوع را نگوید وبعد پونه او را به پنهان کاری وبدجنسی محکوم کند.ویا اگر می گفت،از عکس العمل پونه به شدت وحشت داشت.گیتی می دانست که پونه از شروین خوشش می آید ودر این آرزو به سر می بردکه بتواند شروین را ببیند وطی دیدار های مکرر او را راضی به ازدواج کند.اما می دانست که خاله اش به طور حتم با این ازدواج مخالفت خواهد کرد .در هرحال،صلاح دیدکه سکوت کند وپونه خبر را از منبع دیگری بشنود نه او.
گیتی خودش گرچه از روزبه جدا شده بود،اما هنوز خاطرات زندگی شانزده ساله اش را با او مرور می کرد واز اینکه چشمهایش تا آن حد کور بودکه نتوانسته بود به شخصیت واقعی شوهرش پی ببرد،خود را سرزنش می کرد.پدرش معتقد بود که مواد کشنده ای مصرف می کند اورا تااین حد نزول شخصیت وانسانیت داده است.غیر از خاطرات گذشته ای که مدام گیتی را آزار می داد،روزبه هم مرتب برایش دردسر ایجاد می کرد.او به بهانه دیدن بچه ها،گیتی را آزار می داد وحرفها وحرکات ناشایستی در حضور بچه ها از خود نشان می دادکه باعث شرم وسرافکندگی گیتی بود.
romangram.com | @romangram_com