#هلاک_و_هستی_پارت_194
گیتی لبخند زد وگفت:«دیگه هرچی بوده،گذشته!به ما مربوط نیست که برای چی به ایران می آد.اما من فکر می کنم خاله یکی رو در نظر گرفته تا شروین اونو ببینه در صورت توافق باهاش ازدواج کنه.»
منظر شانه ای بالا انداخت وگفت:«مبارکشون باشه!ما هم می ریم پلوی عروسیشون رو می خوریم!»
گیتی سری تکان داد وگفت:«دیگه فکر نکنم شروین تو سن چهل وچند سالگی بخواد عروسی راه بندازه.به نظر من بهتره فقط یه مهمونی کوچیک بدن.»
منظر گفت:«دختره چی؟مادر جون شاید دختره جوونه وآرزو داره لباس عروسی بپوشه،چه حرفها می زنی!»
گیتی به فکر فرو رفت.باورش نمی شد مرد تحصیل کرده و روشنفکری مثل شروین بخواهد با دختر جوانی ازدواج کند.اما حرفی نزد.می دانست منظر زبانش دست خودش نیست وهمه چیز را همه جا بازگو می کند.
اما انگار منظر هم در همین افکار سیر می کرد که ناگهان گفت:«آخه شروین همین الآن چهل وسه چهار سالشه!یادمه پنج شش سالش بود که توبه دنیا اومدی،دیگه فکر نکنم حالا بخواد عروسک بازی کنه ودختر جوونی رو بگیره!»در این هنگام،صدای زنگ در شنیده شد ولحظاتی بعد سر وکله پونه پیدا شد.رنگ موهایش را عوض کرده ورگه های روشنی روی آن انداخته بود که به رنگ چهره اش برازنده بود.به محض اینکه روسری اش را از سر برداشت،گیتی ومنظر هر دو از تغییر مو وچهره او تعجب کردند وگفتند که چقدر زیباتر وجوان تر شده است.
پونه خشنود وراضی شد.می ترسید مورد تایید گیتی واقع نشود.گیتی ومنظر را بوسید وچشم هایش را خمار کرد وپرسید:«خب چه خبر؟مسافرتون چه موقع از سفر میاد؟»
منظر چشم هایش گرد شد وگفت:«مسافر؟منظورت چیه؟ببینم تو از کجا می دونی؟»
romangram.com | @romangram_com