#هلاک_و_هستی_پارت_193
بعد از رفتن روزبه،فرهاد رو به آقای وکیل کرد وگفت:«هم تحصیل کرده وزبان بلده،وهم کلی تجربه داره.همین الآن میتونه بره دنبال کار وبا حقوق خوبی استخدام بشه،اما این تفریحات مزخرف واین موادی که مصرف می کنه اونو بد بخت کرده.خودش هم حالیش نیست داره چی کار میکنه.»
ماه بعدکه ورقه حضانت بچه ها درمقابل ده ملیون تومان که روزبه گرفته بودبه گیتی واگذارشد،گویی بزرگ ترین هدیه الهیرا به اوتقدیم کرده بودند.روزبه می توانست هرهفته به دیدن بچه ها بیاید وماندانا را یک روز با خودببرد،اما به خاطر شرایط به خصوصی که آرش داشت حق بردن او را نداشت وتنها می توانست در منزل ملاقاتش کند.ماندانا هم که بزرگ شده وخوب را از بد تشخیص می داد،هرگز قبول نکرد که همراه پدرش از منزل خارج شود.روزبه بی مهریها ودوریهای اورا نتیجه تربیت اشتباه گیتی میدانست ونزد تمام دوستان وآشنایان زبان به شکایت وگلایه باز می کرد.
در بیشتر جلسات دادگاه ویا رفت وآمدهای گیتی همراه وکیل وپدرش،پونه هم همراه آنها بود.او ناخودآگاه دوست داشت گیتی از شوهرش جدا شودوخودش را با او مقایسه می کرد ودر دل خدا را شاکر بودکه اگر طلاق گرفته،در عوض فرزندی ندارد که شوهرش بخواهد اورا مورد معامله قرار دهد وپولی هم از او بگیرد.با خودش فکر می کردکه بعد از این چقدر راحت تر وبی دردسر تر می تواند به خانه گیتی رفت وآمد کند وبچه ها را ببیند.
هنوز چند ماهی از جدایی گیتی نگذشته بود که خاله اشبه او خبر داد شروین پس از پانزده سال قصد دارد به ایران برگرددوچه بسا در وطنش ساکن شود.پونه از شنیدن خبر آمدن او به قدری خوشحال شد که بی اختیار گیتی را درآغوش گرفت واو رابوسید.گیتی از واکنش او تعجب کرد،اما چیزی به رویش نیاورد.
شروین در آمریکا دوبار تا پای ازدواج پیش رفته وهربار به هم خورده بود.او دکترایش را گرفته ودر یکی از دانشگاهها تدریس می کرد.شروین با چندین دانشگاه در ایران مکاتبه کرده وتمام آنها حاضر به استخدام او شده بودند.او مراتب استاد یاری را طی کرده وبه مقام استادی دانشگاه رسیده بود.
گیتی فکر می کرد که شروین سنش بالا رفته ودیگر جوانی بی تجربه نیست وآمدن او به ایران مطابق نقشه قبلی بوده وحتی ممکن است به خاطر ازدواج با دختر مورد نظرش به ایران می آید.او فکر می کرد خاله اش بالاخره شروین را مجبور کرده به ایران بیاید وازدواج کند.
وقتی در این مورد با مادرش صحت کرد،منظر سری تکان داد و گفت:«هیچ بعید نیست اینطور باشه!این خاله تو از اون آب زیرکاههاس،وقتی که تو دختر بودی،عالم وآدم می دونستن شروین عاشق توئه وآرزوی ازدواج با تو رو داره،اما مادرش انکار می کرد ومی گفت:«نه بابا،اونها مثل خواهر برادرن وشروین گیتی رو مثل یه خواهر دوست داره!»»
romangram.com | @romangram_com