#هلاک_و_هستی_پارت_192
بعد از یک ماه،اخطاریه ای به آدرس روزبه فرستاده شد،مبنی بر عدم تعهد نگهداری بچه ها واز او خواسته شده بودهرچه زودتر به دادگاه مراجعه کند.فرهاد مثل شکارچی صبوری نشسته ومنتظر به دام انداختن شکارش بود.طولی نکشیدکه سر وکله روزبه پیدا شد.اوجایی نداشت که بچه ها را ببردونگهداری کند.هرچه داشت صرف خوشگذرانی وتفریح ومهمانی می کرد.اگر تنها آپارتمانش را تخلیه می کرد،دیگر درآمدی نداشت،ماشینش را هم فروخته بود وبه اتومبیل کوچک تری قناعت کرده بود.با وجود این،باز هم باپر رویی تمامنزد وکیلی رفت وگفت که مهلتی کوتاه می خواهد تا جا ومکانی برای بچه ها پیدا کند وبعد آنها را ببرد.
فرهاد به زبان آمد وگفت:«منظورت از این کارها چیه؟یا همین فردا میای،ویا با مامور میام دنبالت،فهمیدی؟»
روزبه لبخندی زد وگفت:«توقع داری بچه ها رو توی کوچه ول کنم؟مثل اینکه نوه های جناب عالی هم هستن!»
وکیل میانجی شد وگفت«آقای شایان،می دونین که قانون شمارو مکلف به نگهداری بچه ها کرده،در غیر این صورت اونهارو از شما می گیره وبه مادرش میده،بهتره خودتون زودتر تصمیم بگیرین.»
روزبه گفت:«اینها خودشون بهتر می دونن آه در بساط ندارم.»
فرهاد گفت:«چرا؟توکه بیشتر از یه ساله نه خرجی دادی،نه نفقه!مهریه رو هم که ما بخشیدیم،دیگه چی می خوای؟»
چشم های روزبه درخشید وگفت:«کمکی به من بکنید تا حضانت بچه ها رو به مادرشون واگذار کنم.به شرطی که هروقت دلم براشون تنگ شد،بیام دیدنشون!»
فرهاد نفس راحتی کشید وسه نفری به گفت وگو نشستند.بعد از دو سه ساعت چانه زدن،قرار شد وکیل گیتی وقتی از دادگاه بگیرد و برای انتقال حضانت بچه ها به دادگاه بروند.
romangram.com | @romangram_com