#هلاک_و_هستی_پارت_191


دل در سینه گیتی فرو ریخت ورنگش سفید شد،اما فرهاد با خونسردی گفت:«دیگه بچه های خودت هستن،هرکاری می خوای باهاشون بکن!منم بلیت گرفتم،به محض اینکه بچه هاروبردی،با گیتی ومادرش میریم مسافرت تاکمی اعصابش آروم بشه وبهانه بچه هارو نگیره.»

روزبه دوباره با کنجکاوی نگاهی به گیتی کردوضمن اینکه آنها را ترک می کرد،گفت:«باشه حتما!من فردا عصر میام دنبالشون.وسایلشون روجمع کنن وحاضر باشن!»

فرهاد بالافاصله پاسخ داد:«چه وسایلی؟یه مقدار کیف وکتاب ودفتره که باخودشون میارن.نکنه توقع داری تشک ولحاف وتختخوابشون رو هم بار کنن؟»

روزبه دیگر حرفی نزد ورفت وگیتی را بایک دنیا غم ودرد تنها گذاشت.

منظر با درماندگی نگاهی به دخترش کردوگفت:«چته مادر جون؟!ماتم گرفتی!فعلا که بچه ها توخونه تو هستن.پاشو بریم،این طوری قیافه ماتم زده به خودت نگیر.»

اما ماندانا هم از سوی دیگر علاقه ای به ترک مادرش نداشت.او مصرانه از گیتی می خواست که جواب رد به پدرش بدهد ومانع از رفتن آنها شود.اما گیتی می دانست که با قانون نمی تواند بجنگد.فرهاد مطمئن بود روزبه از عهده نگهداری بچه ها،به خصوص آرش ،بر نمی آید.اما از سوی دیگر،فکر می کرد اگر او روی لج ولجبازی بخواهد بچه ها را بگیرد،مجبور است دوباره دست به کار شودووضعیت استثنایی آرش را با مدارک پزشکی به دادگاه ببردواز روزبه بخواهدکه تعهد کنداو را به مدرسه وپرستار مخصوص بسپارد.وضع روحی آرش هنوز متشنج ومغشوش بود.گیتی هراس داشتکه او به محض دیدن پدرش یا به او حمله کند،ویا دچار شوک عصبی شود.

بیست وچهار ساعت کشنده ودردناک برای گیتی سپری شد ودر کمال حیرت مشاهده کرد که خبری از روزبه نشده است.وکیل او فردا ی آن روز بالافاصله به قاضی مراجعه کرد وعدم آمدن روزبه را برای بردن بچه ها به اطلاع او رساند.یک روز به یک هفته رسیدواثری از روزبه نبود.گیتی از ته دل خوشحال وراضی بودوبه پدرش اصرار می ورزیدکه هرچه زود تر شکایت دیگری تسلیم دادگاه کند.فرهاد که می دانستوکیل گیتی مراقب اوضاع است،دخترش را دلداری می داد وبه او نصیحت می کرد که بی جهت عجله نکند.


romangram.com | @romangram_com