#هلاک_و_هستی_پارت_190
نیم ساعتی نگذشته بود که روبه به مسافرخانه آمدواز حضور چند نفر آدم غریبه وصاحب مسافرخانه در اتاقشان حیرت وعصبانیت گفت:«اینجا چه خبره؟چرا بی اجازه وارد اتاق من شدین؟»
هنوز صحبتش تمام نشده بود که سر وصدای آمدن دو مامور کلانتری در پله های باریک مسافرخانه پیچید.ماموران بی درنگ روزبه وآرش را شناختند وبه مرکز خبر دادندکه پدر وپسر گمشده پیدا شدند.
روزبه هیچ توضیحی نداشت که بدهد.چهره معصوم ومظلوم به خودش گرفته بود،حتی اشک به چشم آورد وگفت:«دلم برای پسرم تنگ می شد،می خواستم اونو پیش خودم نگه دارم!آخه منم پدرم وپسرمو دوس دارم.مادرش مانع ملاقات ما می شد ومن به ناچار دست به این کار زدم.»
اما عملی که او در حق آرش انجام داد،باعث شد که پسر جوان ماههای متمادی دچار شوک روحی وعصبی شود وبه کلی اعصاب خودرا از دست بدهد.
با وجود اینها،هنگام طلاق،حضانت بچه ها به روزبه واگذارشد.اما برخلاف گیتی که در تب وتاب بود،پدرش خوب می دانست که روزبه نه پول نگهداری بچه را دارد،ونه حوصله ومهری پدرانه که بخواهدوقتش را صرف نگهداری آنها بکند.بنابراینباحکم دادگاه موافقت کردوبدون اینکه کوچک ترین واکنشی در این مورد نشان دهد،رو به روزبه کرد وگفت:«فردا بیابچه هات رو ببر!بهتره زودتر همه چیز بین تو وگیتی تموم بشه.»
روزبه لبخند تمسخر آمیزی زد وگفت:«واقعا؟یعنی گیتی حاضره این **** گوشه هارو از خودش جدا کنه؟»وبالافاصله نگاهی به همسر ثابقش کرد تا عکس العمل او را ببیند.
برخلاف انتظارش گیتی ساکت وآرام نشسته بودوکوچکترین واکنشی از خودش نشان نداد.پدرش به او قول داده بوداگر خونسردی خود را حفظ کندونقطه ضعفی نشان ندهد،بچه هارا از روزبه خواهد گرفت.
با وجود این،روزبه با خوشحالی ادامه داد:«باشه،همین فردا میام میبرمشون!اما بهتره بگم من پول مفت ندارم که اونارو توی این مدرسه وفلان دبیرستان بذارم.هردوشون رو می فرستم مدرسه دولتی سرکوچه.باید با زندگی جدیدشون عادت کنن.»
romangram.com | @romangram_com