#هلاک_و_هستی_پارت_188

گیتی از شدت اضطراب ونگرانی وفکر وخیال های شبانه روزی لاغر شده بود وبه کلی اعصاب وروحیه اش را باخته بود.از فکر از دست دادن بچه ها دیوانه می شدومدام فکر می کرداگر روزبه آرش را نخواهد ونگه اش ندارد،به طور حتم دست از ماندانا برنخواهد داشت ودخترک عزیز ودوست داشتنی را از گیتی دور خواهد کرد.

روزبه با شکایتی به دادگاه رفت وتقاضای دیدار بچه هایش را کرد.گیتی از فکر اینکه حتی یک لحظه بچه ها را با او تنها بگذارد،دیوانه می شد،چه برسد به اینکه برای چند روز آنها را به شوهرش بسپارد.به هر ترتیبی بود،ورزهای سخت وسیاه گیتی سپری می شدند وفرهاد تنها راه رسیدن به نتیجه را در فشار گذاشتن هرچه بیشتر روزبه از نظر مالی می دانست.

بعد از اخراج او،تمام پرونده های دزدی اش را رو کردوادعای خسارت کرد.طی گفت وگویی که با روزبه داشت،به او گفت اگر گیتی را طلاق دهد وحضانت بچه هارا به او بسپارد،از شکایتش صرفنظر می کند.چند روزی به آخرین روز دادگاهشان نمانده بود وگیتی بی صبرانه انتظار می کشیدکه بتواندهرچه زود تر ورقه آزادی خود وبچه هایش را به دست آورد.

درست چهار پنج روز قبل از تاریخ آخرین دادگاه،گیتی احساس کرد که آرش دیر کرده واز سرویس مدرسه اش خبری نیست.دلش به شور افتاد.باعجله تلفن مدرسه را گرفت وبا خانم ناظم صحبت کرد وفهمید آرش مثل همیشه سوار سرویس مدرسه شده وهیچ اتفاقی برایش رخ نداده است.اما هر چه انتظار کشید،خبری نشد.با ناراحتی به پدرش تلفن کرد.آنها فکر می کردند که راننده در راه دچار تصادف یا صانحه ای شده است.بعد از چند ساعت که راننده را پیدا کردندواز او سراغ آرش را گرفتند،به سادگی گفت که او را به دست پدرش سپرده.چون روزبه جلوی در مدرسه به انتظار ایستاده وبه راننده گفته بود که امروز خودش آرش را می برد.

فرهاد با اعتراض به او گفت:«مگه قرار نبود بچه رو بدست کسی ندی اونو مستقیم به خونه بیاری؟»

راننده گفت:«من چه می دونستم آقای بزرگمهر!خب،گفتم پدرشه،حتماخانوم شایان هم می دونن و_»

فرهاد پرسید:«ببینم تو این چند سال جز مادر بچه تابه حال پدرش اومده بود اونو ببره یانه؟»

راننده گفت:«نه،آقا!اما این اواخر من چندین بار دیدم که آقای شایان اومدن وآرش رو دیدن ورفتن.خب،با خودم گفتم حتما سپردن اون به دست پدرش اشکالی نداره!»

romangram.com | @romangram_com