#هلاک_و_هستی_پارت_186
در یک لحظه از گیجی وتنبلی خودش بدش آمد.انگار به کلی از محیط اطرافش غافل بود.انگار فقط وفقط خودش را دیده بودودل به افکار ورویا های خودش سپرده بود.شنیدن خبر ازدواج ناهید وحمید،بسان پتکی بر سرش فرود آمده واو را گیج کرده بود.نمی دانست از دست دادن ناهید برایش ناگوار تر است یا زرنگی وپیشدستی حمید دلاور؟احساس کرد دست ودلش پی هیچ کاری نمی رود.
خوشبختانه،آن روز برنامه اجرا نداشت،وگر نه هیچ حال وهوای خوبی در سرش نبود که بتواند بنوازد.نگاهی به ساعتش انداخت وبی صبرانه منتظر تمام شدن وقت کاری شدوهر چند او آزاد بودکه هر موقع دلش خواست بیاید وهر وقت خواست برود،اما دوست نداشت طوری رفتار کند که دیگران احساس کنندخودش را تافته جدا بافته می داند.سعی می کردتا می تواند طبق مقررات کار کند،اما هرچه سعی می کرد دید دیگر یارای ماندن ندارد.بدون خداحافظی محل کارش را ترک کرد وبه تنهایی خانه اش پناه برد.
هنوز یک ماهی از ماجرای دیدارش با ناهید نگذشته بود که یک روز سر وکله حمید دلاور پیدا شدوبا خوشرویی او را به عروسی اش دعوت کرد.حمید اضافه کرد:«راستش مراسم عروسی نداریم،فقط سی چهل نفر از دوستان دور هم جمع می شیم وجشن می گیریم وشام مختصری هم سفارش دادیم که امیدواریم مورد پسند همه واقع بشه!توی آپارتمان خودمه. کارت هم پخش نمی کنیم چون نه من ونه ناهید هیچ کدوممون تازه عروس دوماد نیستیم!»وبعد خنده شیرینی کرد وسرخ شد.
سعید بی اختیار اشک در چشمانش جمع شد.احساس کرد چقدر حمید دلاور را با تمام سادگی وبی ریایی اش دوست دارد.به ناهید حق دادکه او را پسندیده وبه او بله گفته است.حمید را بغل کرد وبوسیدبه او تبریک گفت وقول دادکه حتما در مراسم عروسی شان شرکت کند.
وقتی که او رفت،با خودش فکر کردکه هدیه مناسبی برای ازدواجشان بگیرد و ببرد.خوشحال بود که آن روز کذایی قبل از اینکه پیشنهاد خود را مطرح کند ناهید به او گفت که قصد ازدواج با حمید را دارد،وگرنه تا آخر عمر رویش نمی شد به ناهید وحمید نگاه کند.
هر چه می گذشت،بیشتر از تنهایی اش وحشت می کرد.دوست نداشت دائم به دنبال زنی بگردد که تنهایی های بی حدش را پر کند.دلش می خواست به طور اتفاقی با زنی آشنا شود که مطابق میل واحساسش باشد وبتواند تا آخر عمر با اوزیر یک سقف زندگی کند.
بر خلاف آنچه همه فکر می کردند،سعید در اطرافش هیچ زنی را مناسب زندگی با خودش نمی دید.هر کدام در نظرش ایرادی داشتند ویا به طور کلی به درد او نمی خوردند.برایش جالب بود که هیچ علاقه ای به داشتن فرزند در خودش سراغ نمیدید،چه اکنون که به مرز پنجاه سالگی نزدیک می شد چه در دوران جوانی اش.چون دوران کودکی اش سخت وپر ادبار بود.همیشه دلش می خواست اگر دارای فرزندی شد،در شرایطی باشد که مانند خودش دچار محرومیت ها وتحقیر ها نشود .واکنون که از نظر مالی در تنگدستی وفقر نبود،دیگر برای بچه دار شدن خیلی دیر بود.
در هر حال،بعد از آن به طور جدی تری به آینده اش نگاه می کردوتصمیم قطعی گرفته بود که اگر همسر مناسبی پیدا شود،بدون فوت وقت دست به کار شود وازدواج کند .آن قدر تنهایی وبی همدمی کشیده بود که دیگر برایش مهم نبود همسر آینده اش چه شکلی ودارای چه قد وبالایی باشد.فقط آرزو داشت که از نظر خلق وخو او را بفهمد وزنی ملایم ومهربان باشد.
romangram.com | @romangram_com