#هلاک_و_هستی_پارت_185


سعید که بسیار عصبانی ودلخور شده بود،گویی بهانه ای به دستش آمده باشد با ترشرویی گفت:«خواهش می کنم خانوم صلاحی دیگه در این مورد داوری نکنین!چه حرف ها!اصلا شما از کجا می دونین من عاشق همسرم نبودم؟»

ناهید خیلی جدی گفت:«نبودین!اگه عاشقش بودین اون طور بی تفاوت راجع به بچه دار نشدنش حرف نمی زدین!اگه عاشقش بودین،هر طور بود راضی اش می کردین بچه ای رو به فرزندی قبول کنه!شما خودتون بار ها وبارها گفتین عشق من وفرزندم سازمه!این حرف یک زن،یه همسر،خیلی سخت وناگواره!آقای مهرابی شما رو به خدا ناراحت نشین،من یه نوع انزوا خاموشی وخود سری رو تو شما می بینم که هر کسی قدرت تحمل این حالتها رو نداره!شما ممکنه اون چه وظیفه یه شوهر خوب بوده برای همسرتون انجام دادین،اما این بین عشق نقش مهممی نداشته ومن فکر می کنم....راستش چطوری بگم_»

سعید از جا بلند شد وگفت:«بهتره چیزی نگین!شما تو ندگی مشترک من وصحرا نبودین وحق ندارین اینطوری منو متهم به بی مهری کنین!»

ناهید هم بالا فاصله از جایش بلند شد وگفت:«من نمی خواستم شما رو ناراحت کنم.چون قلبا به شما علاقه دارم وبراتون احترام قائل هستم،می خواستم مثل یک دوست ایراد ها واشکالات رو بیان کنم!»

سعید که به شدت عصبانی وخشمگین بود،دیگر حرفی نزدوناهید باخداحافظی کوتاهی او را ترک کرد.

چه افکار احمقانه ای در سر داشت!او خیال می کرد که باپیشنهاد ازدواج به ناهید،چه لطف بزرگی به او می کند وچقدر موجب خوشنودی وحیرت او خواهد بود!در این مدتی که حمید دلاوردل این خانم را برده بود او کجا بود؟خواب بوده وچه خواب عمیقی!

شانه ای بالا انداخت وبا سستی شروع به طی کردن طول وعرض اتاقش کرد.ناهید راست می گفت،او نه تنها عاشق صحرا نبوده،بلکه با وجودی که قصد ازدواج با ناهید را داشت،عاشق او هم نبوده وروی هم رفته به خاطر دلایل گوناگون دیگر احساس علاقه ای به او پیدا کرده بود ،اگر عاشق ناهید بود ،اکنون با از دست دادنش این طور آرام وبی تفاوت باقی نمی ماند.هر چند غمگین وسر خورده شده بود،اما احساس می کرد بیشتر پای غرورش در میان بوده تا قلبش.بی اختیار از حمید دلاور لجش گرفته بود ودیگر دوست نداشت چشمش به او بیفتد.


romangram.com | @romangram_com