#هلاک_و_هستی_پارت_184
سعید مثل کسی که خواب بوده و غافلگیر شده سریع تکان داد و پرسید :
(( راست ؟ آهان ! اما اونها دو تا بچه دارن ،بچهها چی میشن ؟))
با خوشروی گفت : (( حمید حق انتخابو به همسرش داد ،اون هم بچههای قبول کرده و پیش خودش نگاه داشته ،حمید هرماه مبلغی باتی خرج و هزینه بچهها پرداخت میکنه ))
در این هنگام ناهید نگاه مهربانی به سعید کرد و گفت :(( از من به شما نصیحت ،سعی کنین هرچه زودتر ازدواج کنین ،تنهایی ،چه برای زن و یا مرد ، خیلی سخته درضمن ..ببخشین اگه فضولی میکنم سعی کنین این دفعه اگه کسی را برای همسری انتخاب کردین دوستش داشته باشین و ..))
سعید به تندی میان حرفش دوید و گفت :(( خوب ،معلومه که باید دوستش داشته باشم وگرنه آدم چطوری میتونه با کسی که از آاش خوشش نمیاد و عاشقش نیست ازدواج کنه ؟))
چهره ناهید حالت جدی بخود گرفت و گفت :(( آقای مهرابی ،ما درین مورد زیاد باهم صحبت کردیم ،من یادمه در طول پروژه قبلی شما از زندگی گذشته و
• ازدواجتون خیلی با من حرف زدین.من از حرف های شما فهمیدم که متاسفانه عاشق همسرتون نبودین وچون اونو خوب ومهربون تشخیص دادین واز طرفی نکات مشابه زیادی با همدیگه داشتین،اونو برای ازدواج انتخاب کردین!»
romangram.com | @romangram_com