#هلاک_و_هستی_پارت_183


سعید قبول کرد هرچه بود بهتر از این بود که بیشتر انتظار بکشد .سعید به ناهید گفته بود که او به دفترش بیاید تا ضمن صرف ناهار بتواند حرفهایشان را بزنند .سعید نمیدنست آیا ناهید احساس کرده که مورد توجه او قرار گرفته یا نه ، و آیا میداند که سعید راجع چه چیزی میخواهد با او صحبت کند یا خیر.

درهر صورت ،بد از دقایقی گفتگوهای عادی و روزمره ،دل به دریا زد و پرسید :(( خانوم صلاحی شما قصد ازدواج ندارین ؟))

ناهید سرخ شد ،اما چهره آاش شکفت و در مقابل چشمان حیرت زده سعید گفت :(( چرا! اتفاقا به این فکر افتادم که دوباره ازدواج کنم .اما ..از کجا فهمیدین ،آقای مهرانی ؟ شما خیلی زرنگ و ریزبین هستین !))

سعید سکوت کرد و گفت :(( از کجا فهمیدم ؟ منظورتون چیه ؟))

ناهید دوباره خندید و با شادی گفت :(( آخه ما هنوز به کسی نگفتیم ،موضوع فقط بین من و حمیده ! شما چطوری تونستین حدس بزنین ؟))

سعید خشکش زد و لبخند روی لبهایش ماسید .سکوتی کرد و برای اینکه حفظ ظاهر کند گفت :(( من ..من خیلی در مورد کارهای دیگران کنجکاو نیستم ، همینطوری یه حرفی زدم !))

ناهید که متوجه دگرگونی سعید نشده بود ،با بیخیالی ادامه داد :(( حتما میدونین حمید و همسرش دو سال پیش از هم جدا شدن ! خانوم سابقش سال قبل ازدواج کرد .به نظر من ،اون مرد جالب و مهربونیه ! البته بدها که من بیشتر با همین آشنا شدم ،فهمیدم علت جدیشون چی بوده و در جدایی حمید گناهی نداشته .))


romangram.com | @romangram_com