#هلاک_و_هستی_پارت_182

• ینکه منتظر پاسخ باشد ،رو به ناهید کرد و گفت :(( خانوم صلاحی ! میشه کپی کارهای دیروز رو بدین بدا براتون میفرستم .))

ناهید بیدرنگ پوشه یی را تقدیم او کرد و حمید با عجله خداحافظی کرد و رفت .

سعید از رفتن او خوشحال شد و گفت :(( آدم عجیبیه ! دلش میخواد سر از کار همه دربیاره !))

ناهید خندید و گفت :(( اره، همین طور !))

و سعید بلافاصله پرسید :(( راستی ،خانم صلاحی ! میخواستم ازتون دعوت کنم یه شب برای شام باهم بریم بیرون .البته اگه دختر خانومتنو هم بیارید خوشحال میشم من ..من میخواستم باهاتون صحبت کنم .))

ناهید سرخ شد و اخمهایش در هم رفت .نمیدانست چه بگوید .نگاه پرسشگری به سعید انداخت و گفت :(( آقای محرابی ! از لطفتون ممنونم ،اما میدونین که من دوست ندارم با کسی ،یعنی با مردی بیرون برم ! شما وضعیت منو میدونی ،نمیخوام برام حرف در بیارن !))

سعید گفت :(( حق با شماست ! هرجور دوست درین اما حداقل یه ساعت به من فرصت بدین که باهاتون صحبت کنم .میشه ؟))

ناهید با نارضایتی سریع تکان داد و گفت :(( باشه ،امروز وقت ناهار میتونیم حرف بزنیم .))

romangram.com | @romangram_com