#هلاک_و_هستی_پارت_181


هنوز سه سالي از ورودش به هنرستان نگذشته بود كه تمام استادان،به خصوص آقاي مهران سايه،به استعداد و علاقه او پي بردند و از هر طريقي سعي كردند به او كمك كنند.در واقع،موقعيت كنوني سعيد،براي خودش هم محال و شگفت انگيز مي نمود.اما ... اما چه بگويد ؟اين اما ها زندگي او را به كامش تلخ كرده بودند.دوباره ياد حرف مادرش افتاد كه مدام نصيحتش مي كرد و مي گفت : «پسر جون،هيچ وقت پات رو از گليم خودت درازتر نكن!»

سرانجام يك روز تصميم گرفت رك و پوست كنده به ناهيد بگويد كه قصد ازدواج دارد و اگر او هم موافق است و سعيد را پسنديده، ديگر وقت را تلف نكنند و زندگي مشتركشان را شروع كنند.سعيد تصميم داشت طي مراسم كوچك و خصوصي عقد كنند و چند روزي به مسافرت بروند.او هنوز دختر ناهيد را نديده بود،اما ناديده او را دوست داشت و حس پدري اش گل كرده بود و بي صبرانه دلش مي خواست هر چه زودتر او را ببيند.سعيد ناخودآگاه مطمئن بود كه ناهيد پيشنهاد او را مي پذيرد.بدون شك،او هم متوجه شده بود كه سعيد چقدر خواهان و دوستدار دارد و چگونه محبوب همه واقع شده است.بنابراين سعيد مطمئن بود كه ناهيد بر خلاف ظاهر آرام و خجالتي اش،با شور و شوق از پيشنهاد او استقبال خواهد كرد.

روزي كه وارد اتاق ناهيد شد، تا به طريقي او را به شام دعوت كند و حرفهايش را به او بزند، با كمال تعجب مشاهده كرد كه او بر خلاف هميشه روپوش و روسري جديدي به سر كرده و دستي به سر و رويش كشيده است.سعيد از تغيير چهره او حيرت كرد.ناهيد آن قدر زيبا و دوست داشتني شده بود كه بي اختيار نگاهها را به سوي خود جلب مي كرد.سعيد در دل با خودش فكر كرد انگار ناهيد هم مي دانسته كه چه پيشنهادي به او خواهد شد كه اين گونه تغيير ظاهر داده است.

هنوز دهان باز نكرده بود كه حرفي بزند،دستي به شانه اش خورد و حميد دلاور با خوشرويي هميشگي اش سلام كرد و گفت: «ببينم،استاد!شنيدم قراره دوباره برنامه بزرگي رو روي صحنه بيارين، درسته ؟»

سعيد كه از حضور تاگهاني او جا خورده بود،با لكنت و ترديد پرسيد: «تو از كجا مي دوني؟اين برنامه هنوز روي كاغذ نيومده!ببينم،نكنه جاسوسي گذاشتي؟»

حميد چشمكي زد و گفت:«هنوز حميد دلاور رو نشناختي!»و بعد بدون




romangram.com | @romangram_com