#هلاک_و_هستی_پارت_180
سعيد دوازده ساله بود و چون پدرش آه در بساط نداشت،آقاي احمدي متوجه شد كه نه مي تواند ساز بخرد و نه پول معلم موسيقي را بدهد. بنابراين به او پيشنهاد كرد كه به جاي رفتن به دبيرستان، به هنرستان موسيقي برود و ساز زدن ياد بگيرد. اما چون شوق بيش از حد پسرك را ديد، گاهي او را با خود به خانه ي يكي از دوستانش مي برد كه در راديوي مشهد ساز مي زد و گاهي شاگردان خود را در خانه درس موسيقي مي داد. سعيد گوشه اي مي نشست و با حسرت به بچه هايي كه تارهاي بزرگي زير بغل داشتند، مي نگريست و به تدريس استاد گوش مي داد. بعد از آن، چون تنها پسر خانواده بود و والدينش، به خصوص آسيه، بي چون و چرا به حرفهايش گوش مي كردند، دوپا را در يك كفش كرد كه به هنرستان موسيقي برود.
اويل، تراب حرف او را سرسري مي گرفت و فكر مي كرد اين هم از همان هوسهاي بچگانه است. اما سعيد كه به اجبار به دبيرستان رفته بود، آن قدر تنبلي كرد و درس نخواند كه مردود شد و بعد ار آن چون آغ بابا فوت كرد و باغ و خانه و مال و منالش تكه تكه شد و از هم پاشيد، تراب ناچار اتاقكي اجاره كرد و به آنجا نقل مكان كرد و اين موضوع مقارن با اين بود كه آقاي احمدي كسي را به دنبال سعيد فرستاد و به او گفت كه يكي از دوستانش در هنرستان موسيقي در تهران استاد است و حاضر است در عوض نگه داري خانه و انجام كارهاي كوچك، او را در خنرستان نام نويسي كند.
هنوز دو سالي از اقامتش در تهران نگذشته بود كه تراب و آسيه سراسيمه
• خود را به او رساندند.دوري سعيد از خانواده آن قدر كه براي پدر و مادرش سخت و جانفرسا بود،براي خودش آن شدت و حدت را نداشت.با خودش فكر مي كرد اگر به او مي گفتند در تهران طلا پخش مي كنند،از مشهد پايش را بيرون نمي گذاشت،اما عشق او به ساز و موسيقي،نوجوان كمرو و خجالتي را به سوي تهران هل داد و در آنجا ساكن شد.
اتاق كوچكي در گوشه حياط به او اختصاص داده بودند.او با يك چمدان كوچك مقوايي با چشم گريان و حال زار آسيه و تراب را ترك گفت.سعيد هر چه سعي مي كرد اين خاطرات را مرور نكند،نمي توانست.بيش از هزار بار آن را به ذهن مي آورد و هر بار بي اغراق ساعت ها گريه مي كرد.آن قدر كه دلش براي خودش مي سوخت،در بند پدر و مادرش نبود.ناخودآگاه گاهي از آنها كينه به دل مي آورد و تراب را به ديده انتقاد نگاه مي كرد كه آن طور نوكري آغ بابا و فك و فاميل او را كرده بود.
در ازاي ناني كه مي خورد و درسي كه ياد مي گرفت،از او مي خواستند هرگز خانه را ترك نكند.غير از مواقع درس و كلاس،و هر روز حياط را بشويد و جارو كند.هفته اي يك بار خانم استاد از او مي خواست شيشه ها را پاك كند.بيشتر خريد خانه را انجام مي داد.پولي دريافت نمي كرد و تراب هم پولي نداشت كه برايش بفرستد.لباسهاي تنش آن قدر كهنه و پروصله شده بود كه به ناچار صاحبخانه كه خودش وضع چنداني نداشت،در پي خريد و يا جست و جوي لباس برايش بر آمد.
با وجود اين،هنگامي كه تراب به تهران آمد و توانست دو اتاقي اجاره كند و سعيد را نزد خود ببرد،چندان راضي و خوشحال نبود.در آن خانه كسي به ديده نوكر و زيردست نگاهش نمي كرد.صبه به صبح همراه استادش به راه مي افتاد و با اتوبوس به همراه سه لشكر مي رفتند و ظهر برمي گشتند.ساز كهنه و بزرگي را هم به او اختصاص داده بودند كه با همان ساز دنيا را سير مي كرد و به پرواز در مي آمد.
romangram.com | @romangram_com