#هلاک_و_هستی_پارت_179


او از ديدار و رودر رويي با آن ها بيزار بود. هنگاهي كه مدارس تعطيل مي شد نفرت و انزجارش نسبت به خانه بيشتر مي شد. هرچه داشت و هرچه ياد گرفته بود، از مدرسه بود. حتي عشق و علاقه اي كه در وجودش نسبت به موسيقي و ساز به وجود آمد، آن را هم در مدرسه ياد گرفته بود. معلم سرودي داشتند كه به آنها سرود ياد مي داد. يك روز همراه دو همكارش كه يكي از آنها آكاردئون مي د به مدرسه آمد و براي بچه ها برنامه اجرا كرد. بعد از آن، به شاگردان ياد داد كه همراه ساز، سرود بخوانند.

آن روز يكي از قشنگ ترين و لذت بخش ترين روزهاي زندگ سعيد بود. با وجود كمرويي و خجالتي كه در وجودش نهفته بود، به هر ترتيب بود بعد از گذشت يك ماه و ساعتها كلنجار رفتن با خدش، نزد معلم سرود رفت و به او گفت كه مي خواهد ساز ياد بگيرد. مي دانست مورد تمسخر بچه ها قرار مي گيرد و مي دانست كه تا مدتها سوژه اي براي مسخره كردن و دست انداختن خواهد بود، اما اين شوق و علاقه آن قدر وجود او را پر كرده بود كه نتوانست بر آن غالب آيد. بايد آن را بيرون مي ريخت. بايد خودش را تخليه مي كرد و اين همه احساس و ذوق را بر زبان مي آورد.

بر خلاف تصورش، معلم سرود نه به او خنديد و نه مسخره اش كرد، نگاهي طولاني و عميق به او انداخت و گفت: «مثلاً چي دوست داري بزني؟»

و سعيد بلافاصله پاسخ داد: «تار! دلم مي خواد تار بزنم!»

با گفتن اين جمله، صداي شليك خنده ي بچه ها به هوا بلند شد و سعيد پشيمان و نادم در حالي كه تا پشت گردنش يرخ شده بود، سرش را پايين انداخت. چشمهايش پر از اشك شده بود. ناگهان صداي فرياد معلم سرود هم را ميخكوب كرد: «خفه شين! بي ادبها! خنده نداره، خب دلش مي خواد ساز بزنه! شوق و علاقه به موسيقي داره، اينكه بد نيست، مسخره نيست كه هر هر مي خندين! خيلي هم خوبه! همه كه نبايد دكتر مهندس بشن، يكي هم مي تونه هنرمند بشه و روح آدمها رو تر و تازه كنه.»

سكوت كه در كلاس حكمفرما شد و سعيد با جرئتي بيشتر سرش را بلند كرد و چشم به آقا دوخت. معلم سرود كه نامش احودي بود، با اوقات تلخي ادامه داد:

«خيلي خوب، بنشين سر جات! بعداً با هم حرف مي زنم. اين بچه ها اينقدر بي تربيت هستن كه اوقات آدمو تلخ مي كنن.»


romangram.com | @romangram_com