#هلاک_و_هستی_پارت_178

حميد خنديد و گفت: «چيه؟ حسودي ت مي شه؟ اتفاقا اين طراحي جديدش خيلي جالب و چشم گيره، بهتره از حالا بدوني!»

ناهيد لبخندي زد و تشكر كرد و بعد از دقايقي سعيد از آنها خداحافظي كرد و رفت.

با وجودي كه هرچه مي گذشت بر تعداد رقبا و هنرمندان تازه وارد اضافه مي شد، اما سعيد به طرز چشمگير در كارش پيشرفت مي كرد. صداي سازش آن چنان بر دل مي نشست كه به محض بيرون آمدن نوار و يا سي دي هاي جديد تكنوازي اش، همه به فروش مي رفت. آن قدر سر شناس و محبوب شده بود كه همگان در كنار نام خواننده، بلافاصله به دنبال نام سعيد مهرابي مي گشتند.

خودش را غرق كار كرده بود. گاهي شبها را هم در سازمان به صبح مي رساند و دميدن سپيده را مشاهده مي كرد و به خواب مي رفت. هرچه مي گذشت، دوستان و آشنايان بيشتر به او فشار مي آوردند كه ازدواج كند. خودش از تنهايي و بي همدمي خسته شده بود و به هيچ وجه خواهان ازدواج با دختران جوان و كم تجربه كه هركدام هزاران هزار رؤيا در سر دارند، نبود. به دنبال زني مي گشت كه شور و التهاب جواني اش را پشت سر گذاشته و خواهان يك زندگي آرام و پر محبت باشد.

از ناهيد خوشش آمده بود و به خصوص از اين كه داراي فرزندي هم بود بيشتر احساس آرامش و اطمينان مي كرد. مي دانست كه او طعم مادري را چشيده و شايد طالب كودك ديگري نباشد. سعيد خودش را براي پدر شدن پير مي ديد و دوست نداشت با وجود موهاي سفيدي كه هر روز حجم بيشتري را اشغال مي كردند اداي پدرهاي جوان را در آورد. از سوي ديگر، پدرشدن را مسئوليت بزرگي مي دانست كه با كار او جور در نمي آمد. او عاشق كارش بود و هرگز فكر نمي كرد بتواند كوچكترين وقتي را صرف امر ديگري بكند.

وقتي تنها مي شد و به فكر فرو مي رفت، به اين نتيجه مي رسيد كه سازش را به اين درجه از شهرت و محبوبيت رسانده و طعم زندگگي راحت و بي درد سر را به او چشانده است. هرچند در زندگي اش لكه هاي سياهي به جا مانده بود، اما همان لكه ها مي توانست با فقر و در به دري هم همراه باشد. هرگز دوست نداشت به زندگي گذشته اش فكر كند. باور نمي كرد روزي به اين درجه از بي مهري و بي تفاوي برسد. خانه اش را عوض كرده بود و تنها آدرس و تلفني را كه خواهر هاي او در مشهد داشتند نيز اكنون به نام و نشان شخص ديگري در آمده بود.

خودش را گم كرده بود. به معناي واقعي خودش را گم كرده بود. همان بهتر كه نام تراب و آسيه را به دنبال نكشد. همان بهتر كه خاك ها و انگورهاي باغ آغ بابا را به فراموشي بسپارد و همين طور صداي خنده و شادي بچه ها و نئه هاي آغ بابا و بوي چلويي كه تنها مشام او را نوازش مي داد.هرگز او را صدا نمي كردند، مگر اين كه بخواهند كاري به او محول كنند. به محض اينكه صدايش مي زدند، از حا مي پريد و بي اختيار به سوي خانه ي اربابي مي دويد. يا بايد قالي ها و مخده ها را جا به جا مي كرد، و يا براي خريد ماست و چاشني ديگري كه فراموش شده بود عجله به خرج مي داد و ب توان بيشتر مي دويد و مي خريد و مي آورد.

از زماني كه خواهرهايش هر كدام پشت سرهم ازدواج كردند و رفتند، كار بر او مشكل شد. تنها مرجع هركاري كه آسيه و تراب وقت انجام آن را نداشتند، او بود.گاي تعجب مي كرد كه مادرش چگونه در بين جمع فاميل آغ بابا رفت و آمد مي كند و با آنها حرف مي زند و هيچ احساس ناراحتي و انزجار نمي كند!

romangram.com | @romangram_com