#هلاک_و_هستی_پارت_176
سعید تشکر کرد و گفت :" نه مرسی ! شوخی کردم !"
گرسنه بود و با لذت ساندویچ را خورد و دوباره تشکر کرد . دلخوری چند روز پیش به کلی از دلش رفته بود ، در چه می گذشت بیشتر میفهمید که ناهید زن رک و ساده ای است که حتی گاهی شوخیها را هم جدی تلقی میکند
دقایقی تا پایان وقت ناهار نشست و با او گپی زد و بعد به اتاق خودش رفت .
کنجکاو شده بود به هیچ وجه در باورش نمیگنجید که ناهید به خاطر دخترش به تماشای کنسرت نیامده باشد . این دلیل برایش منطقی نبود . میتوانست کودکش را نزد یکی از دوستانش بگذارد . خیلی دلش میخواست دلیل اصلی نیامدن او را بفهمد . میدانست که به این سادگیها نمیتواند حرفی از زیر زبان او بیرون بکشد . رفتارش طوری بود که به مخاطبش اجازه نمیداد از حد متعارف پا جلوتر بگذارد .
بعد از آن روز ، سعید سعی کرد با ناهید تماس داشته باشد و به بهانه های مختلف که اکثر آنها جنبه کاری داشت به او سر میزد و دقایقی به گفتگو مینشست. یک روز که سرزده وارد اتاق ناهید شد مشاهده کرد که او و حمید دلاور که از کارکنان قدیمی برنامههای موسیقی رادیو و تلویین بود سخت مشغول طرح جدیدی هستند که قرار بود در نوروز آینده به روی صحنه بیاید . سعید میدانست که ناهید و دیگر کارکنان اداره موظف هستند برای تمام خوانندگان و نوازندگان کار کنند و طرح های جدید ارایه دهند .اما بی جهت دچار حسادت شد ، زیرا طرح مورد نظر ربطی به برنامه های او نداشت و متعلق به گروه دیگری بود که به تازگی گل کرده بود و برنامه های جالبی را ارایه داده بودند .
حمید دلاور به محض دیدن سعید گل از گلش شکفت و سلامی کرد و گفت :" به به چطور استاد ؟ کم پیدایی ؟"
سعید لبخند محزونی زد و گفت :" حالا دیگه برای غیر کار میکنی و طرح میدی آره ؟! دوستای قدیمی تو فراموش کردی ؟!"
حمید خندید ، میدانست که سعید شوخی میکند وس عر به سرش میگارد بنابر این پاسخ داد :" چه کنیم استاد ! هر جا پولش بیشتر باشه ما همون جا کار میکنیم . شما هم هر وقت سر کیسه رو شل کردی ما در خدمت هستیم !"
romangram.com | @romangram_com