#هلاک_و_هستی_پارت_175


ناهید دستپاچه از جایش بلند شد و سعید بالافاصله گفت :" ببخشین که مزاحم شدم ! شما رو به خدا ببخشین. از جا تون بلند نشین !"

ناهید لقمهای در دهنش بود و نمیتوانست حرف بزند و سعید با خنده گفت :" خانوم صالحی ، بوی کتلت شما تا اتاق من هم اومده و من هم از بس غذای رستوران خوردم داره حالم بهم میخوره !"

ناهید که لقمه را قورت داده بود ، بی اختیار خندهاش گرفت ، چه خوب شد که دو تا ساندویچ آوردهبود. هر چند کوچک بودند اما یک روز را میتوانست تحمل کند و کمتر بخورد . با عجله دست در کشوی میزش کرد و نایلون کوچکی در آورد و آن را با خوشرویی به سعید تعارف کرد .

سعید که نمیدانست شوخی کوچکش باعث خواهد شد که بتواند دقایقی را با ناهید بنشیند و حتی با او غذا صرف کند گل از گلش شکفت و با خوشحالی آن را قاپید و گفت :" به به ! متشکرم ! پس حسما میدونستین که من امروز ناهار در خدمتتون هستم ؟

ناهید به سادگی پاسخ داد :" نه نمیدونستم ! اما من همیشه یه ساندویچ اضافی میارم اگه گاهی کارم طول کشید و گرسنه شدم اونو میخورم ."

سعید بدون توجه به حرف او پرسید :" نوشابه هم دارین ؟"

ناهید دوباره خندید و گفت :" نه متاسفانه ! اما اگه آب بخواین از آب سرد کن براتون میارم ؟!"


romangram.com | @romangram_com