#هلاک_و_هستی_پارت_174
سعید ظاهرا دیگر حرفی برای گفتن نداشت ، اما دلش نمیخواست کوتاه بیاید . دوست داشت در س خوبی به ناهید بدهد تا دیگر بعد از آن همه صحبتهای دوستانه و در دلهای اولانی این گونه بی تفاوت و تلخ به او حرف نزند . بنابر این نگاه تعجب آمیزی به او کرد و گفت :" مزاحم ؟! زحمت ؟ فکر نمیکنم که تو دوستی های پاک و صمیمانه این مسایل به این کوچکی که شما عنوان کردین مزاحمت محسوب بشه ! ما آدمهای بالغ و کاملی هستیم ، جوون و بی تجربه نیستیم وقتی که کسی رو به عنوان دوست انتخاب میکنیم و ساعتها باهاش حرف میزنیم و درد دل می کنیم باید حرمت دوستی رو نگاه داریم !"
ناهید به تندی پاسخ داد :" منظور شما من هستم یا خودتون ؟!"
سعید بالافاصله پاسخ داد :" هر دو طرف ! شما باید در درجه اول برای تماشای برنامه من و دیگر دوستانتون اشتیاق نشون میدادین که طالب دیدن اون هستین و در درجه دوم وظیفه ما بود که مشکل کوچک شما رو حل کنیم و کاری کنیم که بتونین تشریف بیارین . اما متاسفانه مثل اینکه شما اینقدر برای تماشای برنامه انگیزه و اشتیاق نداشتین و یا شاید اصلا به موسیقی و شعر و آواز علاقه ای ندارین . در این صورت حق با شماست ! با زور و جبر که نمیشه تو کسی علاقه به وجود آورد !"
و بدون اینکه اجازه دهد ناهید پاسخ به او بدهد از آنجا بیرون رفت . ناامید شده بود فکر می کرد در مورد ناهید اشتباه فکر کرده است . او را زنی سرد و بی احساس میدید که در موردش قضاوت درستی نکرده بود .
پس از رفتن سعید ناهید به فکر فرو رفت . چرا هیچ کس او را نمیفهمید ؟! این بار اولی نبود که مورد شماتت قرار میگرفت . قبلا هم چندین دفعه دوست و آشنا و حتی فامیل نزدیکش او را به خاطر بی تفاوتی و بی توجهیاش سرزنش کرده بودند و حتی ترکش کرده و دیگر سراغی از او نگرفته بودند .
چرا هر چه تنها تر میشد ، سیشتر احساس راحتی می کرد ؟!! اصلا به او چه کار دارند ؟ چرا او را به حال خودش رها نمیکنند و تنهایش نمیگذارند ؟ این آقای سعید مهرابی چرا به خودش اجازه میدهد این طور با او حرف بزند ؟ مگر چند بار صحبت و سوال و جواب برایش تعهدی به وجود آورده که باید به طور حتم به تماشای کنسرت او برود ؟ او که نمیتواند نزد همه جار بزند قدرت مالی اش اجازه هیچ گونه معاشرت را به او نمیدهد . آنقدر اعتماد به نفس نداشت که همه را به آپارتمان کوچک خود با آن وسایل ساده اولیه دعوت کند و احساس شرمساری نکند . اگر در اهواز میماند و با همان دوستان سابقش معاشرت میکرد برایش مشکل نبود . اما با تهرانی ها ! با این مردمی که متفاوت با همشهری هایش بودندن و آن صافا و صمیمیت را نداشتند نمیتوانست راحت باشد و با آنها هیچ گونه رودربایستی نداشته باشد .
سعید هه میدانست که او حتی روسری و مانتویی را که در خور مهمانی و یا مکانی مثل تالار موسیقی باشد ندارد . او دوست نداشت با همان روپوش و مقنعه ای که سر کار به تن می کند ظاهر شود . وگرنه به هر زحمت بود میتوانست فرزندش را نزد برادر و یا خواهرش بگذارد و روز بعد به سراغش برود . دلش پر از درد بود اما غرورش اجازه نمیداد چیزی برزبان آورد . مهم نبود آقای مهرابی هر طور دلش میخواهد فکر کند . او باید دو دستی به کارش میچسبید و با هر تلاشی که بود به نحو احسن طرح های خود را خلق میکرد و ارائه میداد . او احتیاج به پول داشت و نمیتوانست به خاطر رضایت و خوشامد اطرافیانش زندگی و آینده فرزندش را به مخاطره بیندازد .
چند روزی گذشت و سعید و ناهید نه همدیگر را دیدند و نه کوچکترین حرفی بین آنها ردّ و بدل شد . هنگام ظهر وقت ناهار که میشد اکثر کارکنان برای صرف غذا به رستوران اداره میرفتند ناهید جز معدود کسانی بود که همیشه از خانه برای خودش غذا می آورد و آن را در اتاقش میخورد . یک روز هنگام ظهر که مشغول گاز زدن به ساندویچش بود ناگهان ضربه ای به در نواخته شد و بلافاصله سر و کله سعید پیدا شد .
romangram.com | @romangram_com