#هلاک_و_هستی_پارت_173
سعید میدانست که دست و بالش برای ازدواج باز است . میدانست حتی دختران جوان که دارای قابلیته ای زیادی اند خواهان ازدواج با او هستند . خودش نگاه های مشتاق و تحسین آمیز را میدید و میدانست که چه جایگاهی دارد و مردم او را به عنوان یک هنرمند بزرگ چگونه محترم میشمارند . سنّ چهل و چند سالگی را میگذراند و دیگر شور و شوق جوانی اش را برای انتخاب یک عشق بزرگ از دست داده بود . با خودش فکر میکرد در جوانی اش به خاطر فقط و تنگدستی جرات عاشق شدن و ابراز عشق نداشت و اکنون که این همه خواهان دارد و میتواند انتخاب های خوبی داشته باشد دلش به دنبال هیچ کس نمیرفت و در پی زنی بود که بتواند برایش یک زندگی توام با آرامش و محبت فراهم سازد .
هرگز در مورد گیتی بزرگمهر با ناهید حرف نزد . هیچ دلیلی برای این کار نمیدید . موضوع سالها پیش بوده که گیتی حتی روحش هم از عشق و علاقه او خبر نداشته و سعید سرسختانه بر این عقیده بود که به کلی او را فراموش کرده و هیچ حسی به او ندارد .
بعد از چندین ماه تمرین و کار بالاخره برنامه آماده شد . چندین شب متوالی دوستان و مشتاقان موسیقی اصیل ایرانی آن چنان استقبالی از هنرمندانشان به عمل آوردند که در تالار جای سوزن انداختن نبود . برخلاف انتظار سعید ناهید هیچ شبی برای تماشای برنامه حضور نداشت . با وجودی که او میتوانست با بلیت مجانی برای تماشای برنامه بیاید . انگار علاقه ای به دیدن آن نداشته و حتی بعد از پایان برنامه وقتی که سعید را دید هیچ صحبت و یا سوالی در مورد کنسرت و یا اینکه چرا برای تماشا نیامده بر زبان نیاورد .
سعید کمی مایوس شد و حتی احساس نوعی توهین و بی تفاوتی از جانب ناهید او را آشفته ساخت ، به طوری که پس از گذشت چند روز دیگر طاقت نیاورد و ضمن صحبت از او پرسید :" خانم صلاحی ، من فکر میکردم حداقل یه شب هم که شده برای دیدن برنامه و یا زحماتی که شما و دوستانتون کشیدید میاین ! باور نمیکردم تا این حد نسبت به کار ما و حتی کار خودتون بی توجه باشین و براتون بی تفاوت باشه !"
ناهید سرخ شد ، لحن صدای سعید گلایه آمیز بود و ناهید کاملا نوعی رنجش و آزردگی را در آن حس میکرد اما باز هم به او اجازه نمیداد که این طور عتاب آمیز و طلبکارانه با او صحبت کند و او را مورد سرزنش قرار دهد . کمی سکوت کرد و گفت :" راستش آقای مهرابی ! من و دخترم تنها زندگی میکنیم . خودتون میدونین ، نمیتونم اونو شب تا دیروقت خونه تنها بذارم که به دیدن برنامه بیام . در ضمن تنها برگشتن هم تو اون موقع شب برام مشکل بود !"
سعید گفت :" خب ، اگه دوست داشتین که بیاین من و دوستان مشترکمون میتونستیم مشکل شما رو حل کنیم !"
ناهید بالافاصله به تلخی پاسخ داد :" دوست ندارم که هیچ وقت مزاحم کسی بشم ، ترجیح میدم خودم مشکلاتمو حل کنم . از لطف شما هم ممنونم !"
romangram.com | @romangram_com