#هلاک_و_هستی_پارت_172
ارخلاف دخترها و زنهای دیگری که اطراف سعید بودند ، او به هیچ وجه قصد جالب توجه و یا خودنمایی نداشت . تمام وجودش برای تنها فرزندش میتپید و شب و روز به فکر او بود . از زمانی که شوهرش را از دست داده بود تمام شادیها و دلخوشیه ای زندگی اش را در وجود دختر ده ساله اش مریم میدید . دلش میخواست تا آنجا که میتواند امکانات تحصیل و زندگی را در اختیار او بگذارد .
در آپارتمان کوچکی در یکی از خیابانه ای فرعی کارگر جنوبی زندگی می کرد ، زندگی ساده و مختصری داشت . مریم را صبح زود به مدرسه میگذاشت و به محل کارش می رفت . دخترک با سرویس به خانه برمیگشت ، ناهید یک کلید اضافی در اختیارش گذاشته بود که هر روز بیش از ده بار به او تذکر میداد که مبادا آن را گم کند . با آن کلید همراه همسر سرایدار به در آپارتمان می آمد آن را باز می کرد و داخل می شد و در صورت امن و امان بودن همه چیز زن سرایدار او را تنها میگذاشت و می رفت . مریم در را قفل میکرد و بالافاصله وظیفه داشت به مادرش تلفن کند و آمدنش را به او خبر دهد . آن زمان بود که ناهید خیالش راحت می شد و مدام به ساعتش نگاه میکرد که زودتر به خانه بازگردد . فاصله رسیدن مریم به خانه تا آمدن مادرش بیش از سه چهار ساعت طول نمیکشید ، اما همان مدت برای ناهید طولانی و کشنده بود ، او از تنها بودن دخترش وحشت داشت و مدام در هراس بود مبادا اتفاق بد ی برایش بیفتد .
مرگ شوهرش ضربه سختی به او وارد کرده بود . ناهید با همسرش تفاهم کاملی داشت و او را عاشقانه میپرستید ، وقتی که او را از دست داد ناگهان احساس کرد بی پناه و تنها شده است . مردی که مثل کوه پشت سرش بود و او را حمایت میکرد ناگهان از دست داد . تا مدتها با ناباوری به مرگ شوهرش نگاه می کرد و حتی فکر می کرد در خواب بوده و مرگ او واقعیت ندارد . فکر میکرد به زودی او هم میمیرد و دخترش تنها و بی سرپرست می ماند . چشم دیدن هیچ کس را نداشت ، از همه متنفر شده بود . حتی پدر و مادرش هم دیگر جایی در دل او نداشتند . تنها کسی را که پذیرا بود دخترش بود .
بحران روحی او بیش از یکسال طول کشید و سرانجام با کمک پدر و مادرش و سایر فامیل و آشنایان توانست واقعیت را قبول کند و آرام آرام روی پای خود بایستد . به کمک برادرش به تهران آمد و توانست به هر زحمت که بود به دانشگاه راه یابد و لیسانسش را بگیرد .
هنوز چند ماهی از فارغ التحصیل شدنش نگذشته بود که به طور معجزه عصائی کار بسیار خوبی برایش پیدا شده بود . خودش باور نداشت که بتواند چنان شغل خوب و حساسی پیدا کند . هر چند یکی از دوستان برادرش در این کار کمک بزرگی به او کرده بود با وجود این ناهید تا مدتها میترسید در انتخاب او اشتباهی رخ داده و به زودی اخراج خواهد شد . اما ابتکارات و نوآوری او خیلی زود مورد توجه همه قرار گرفت و ناهید توانست به تدریج خود را باور کند و بداند که در رشته مورد علاقه اش دارای استعداد خاصی است .
بعد از مدتها ناهید توانست طعم رفاه نسبی و راحتی را بچشد . حقوقش برای او و دخترش مکفی بود و او میتوانست به راحتی اجاره خانهاش را پرداخت کند. هر چند با صرفه جویی زندگی میکرد اما دلش قرص بود و دیگر احساس بی پناهی و فقر نمی کرد .دیگر رغبت نمی کرد به اهواز برود . از آنجا خاطره خوشی در ذهنش نمانده بود . در واقع مرگ شوهرش آن قدر تلخ و دردناک بود که خاطرات شیرینی را هم که از زندگی با او داشت تحت الشعاع قرار داده بود و دیگر به ذهنش راه پیدا نمی کردند .
سعید که بعد از مرگ صحرا هرگز به ازدواجی دوباره فکر نکرده بود و یا اینکه باور نداشت از زنی دیگر خوشش بیاید و یا کسی بتواند توجه او را جلب کند ناخودآگاه به سوی او کشیده می شد . از مصاحبت با ناهید لذت میبرد و از سادگی و وقار او خوشش میآمد . هر چه میگذشت بیشتر با زندگی او آشنا میشد و وقتی فهمید که ناهید دارای دختری ده یازده ساله اش بی اختیار به یاد صحرا افتاد که چقدر دلش میخواست صاحب فرزندی شود و سرانجام در آرزوی داشتن فرزند ناکام ماند و بدتر از همه به آن طرز دردناک و غم انگیز بیمار شد و مرد .
به خاطر برنامه بزرگی که در پیش رو داشتد گروه ارکستر همراه با خواننده و دیگر دست اندرکاران برنامه مجبور بودند ساعتهای طولانی تمرین کنند و یا برای دکوراسیون صحنه با یکدیگر در تماس باشند. در این میان سعید میتوانست دقایقی با ناهید صحبت کند و گاهی غیر از امور صحنه ، صحبته ایی از زندگی هنری اش به میان آورد . به تدریج ناهید هم از زیر و بم زندگی سعید باخبر شد . سعید تمام زندگی گذشته اش را در بین جلسات تمرین برای ناهید تعریف کرد . موضوع ازدواج و مرگ همسرش همه را یکی یکی میگفت و در بین گفته هایش به نقطه ای خیره میماند و سکوت میکرد و دوباره دنباله سخنانش را میگرفت که این نکته از دید ناهید پنهان نمی ماند .
romangram.com | @romangram_com