#هلاک_و_هستی_پارت_171
بعد از سکوت و سکونی که در کار هنری سعید پیش آمده بود . ناگهان شکوفا شده و جز معدود کسانی بود که اجازه داشت ساز بزند .برنامه اجرا کند و همراه با استادان بزرگ آواز ایران کنسرت دهد . درهای شهرت و پیشرفت یکی بعد از دیگری به روی او باز شد . به تدریج نام او را به عنوان استاد بزرگ تار و هنرمند بی سابقه ای که آهنگ هایش روح انسان را تازه می کند و طراوت می بخشد ، ذکر می کردند .
بعد از سه چهار سال که دوباره توانسته بود در انظار مردم ساز بزند و هنرنمایی کند ، بی اختیار چشمش در بین تماشاچیان به دنبال چهره های آشنا میگشت . هر چند فکر میکرد از همه چیز و همه کس دل بریده و تنها به هنرش پناه برده و به آن عشق میورزید ، اما ناخود آگاه دلش میخواست آشنایان قدیمی را ببیند و به آنها نشان دهد که به چه مرحله از هنر و هنرنمایی رسیده است . دلش میخواست همه آنها را پیدا کند و نقدها و برسیهایی که در روزنامه ها برای هنر او نوشته اند . جلویشان بگذارد و بگوید :" بخوانید ! این من هستم ! همان سعید مهرابی ! همان بچه دهاتی که می لنگید و ساز میزد تا وسایل تفریح و سرگرمی شما را فراهم کند و آخر شب ها پاکتی در جیب شرمسار و تحقیر شده روانه خانه اش شود !"
تا مدتها هر چه می کاوید ، هیچ چهره آشنایی نمیدید . با خودش فکر می کرد که مرور زمان چهره ها را عوض کرده و او نباید به دنبال همان صورته ای جوان و دوست داشتنی باشد . هر چه میگ ذشت کارش بیشتر و مسئولیتش سنگین تر میشد . به هر مناسبتی از او میخواستند آهنگسازی کند و یا در برنامه های متعدد دیگر شرکت کند . سرش آنقدر شلوغ بود که دیگر کمتر به موسسه اش میرسید و تمام کارهای آنجا را به همکاران و یا شاگران سابقش محول کرده بود . خدا را شاکر بود که نیازی هم به درامد آنجا ندارد ، اما وجود همان موسسه آموزشی باعث می شد که دیگران هم بیاموزند و هم درآمدی کسب کنند .
دفتری را در یکی از سازمان های بزرگ موسیقی در اختیارش گذاشته بودند ، دو نفر هم برای انجام کارهای اداری استخدام شده بودندن که هر دو نفرشان در اختیار سعید مهرابی بودند . یکی از آنها خانمی بود که کارهای طراحی صحنه را انجام میداد ، سرش به کامپیوتری که جلویش بود گرم بود و آنقدر غرق در کارش می شد که کمتر ورود و خروج افراد را میفهمید .
روز اول که سعید وارد دفتر کارش شد ، با او و خانم دیگری که سمت منشی را داشت آشنا شد . هر دوی آنها از نظر سعید محترم و لایق آمدند . بعد از مدّتی کار کردن با آنها فهمید که نظرش صحیح بوده و هیچ اشکالی در کار آنها وجود ندارد . همه میدانستند که سعید مجرد است و همسرش ساله ا پیش فوت کرده است . اما سعید نمیدانست که یکی از همکاران او که خانم ناهید صلاحی نام دارد و کارهای طراحی صحنه و امور پشت صحنه به عهده اوست تنها با دختر کوچکش زندگی میکند و شوهرش فوت کرده است . وقتی که برحسب تصادف فهمید که ناهید با چه زحمت و مرارتی درس خوانده و کار پیدا کرده و اکنون با دخترکوچکش زندگی می کند ، توجه اش بیشتر نسبت به او جلب شد .
ناهید زن زیبایی بود ، انگار سادگی و بی ارایش بودن او ، بر زیبایی و معصومیتش می افزود . همیشه یک نوع نگرانی و اضطراب در وجودش به چشم می خورد . بعد از ظهر که می شد دائم به ساعتش نگاه می کرد که هر چه زودتر به خانه برود . اما این مانع از انجام کارها و وظایفش نبود . دوست نداشت با کسی هم صحبت شود و وقتش را بگفتگو بگذراند . به تعارض آشکاری گوشه گیر و منزوی بود . سعید ایده ها و ابتکارهای او را می پسندید و طرح های او بسیار مورد علاقه اش بود .
ناهید صلاحی برخلاف ظاهرش که سرد و گوشه گیر بود قلبی رٔوف و احساساتی لطیف و زیبا داشت . او عاشق شعر و موسیقی بود و در واقع تنهایی و بی کاریاش اشعار قشنگ و دلنشینی میسرود . از کوچکی رویاهای بزرگی را در سر داشت که هیچ کدام از آنها به حقیقت نپیوسته بود . چهره اش نشان میداد که در برابر تقدیر تسلیم و دست بسته شده است . ناهید اهل اهواز بود و لهجه شیرین و گرم او نشان از مردم خونگرم جنوب کشور داشت . چشمه ای سیاه و عمیقش دنیایی از غم و اندوه را در خود پنهان داشت ، اگر ضرورت ایجاب نمیکرد به ندرت دو کلمهای با سعید حرف میزد ، اما در مواقع اجرای کنسرته ا و برنامه ای جدید مجبور بود مدام با او در ارتباط باشد .
romangram.com | @romangram_com