#هلاک_و_هستی_پارت_169


گیتی بلافاصله پاسخ داد : معلومه که ازش جدا میشم ! وقتی فکر می کنم تا چه حد منو نادیده گرفته و رفته پی زن های جورواجور از خودم بدم میاد که چطوری تا حالا خواب بودم و اونو نشناختم !"

فرهاد سر دخترش را بوسید و گفت :" فقط چند روز دندون روی **** بذار تا من ته و توی قضیه رو در بیارم الان هم بلند شو یه تلفن بهش بزن و با زبون خوش بیش بگو حال نداری ، مریضی و مجبوری همراه بچه ها به خونه پدرت بری . بهش بگو دو سه روز میمونی و بر میگردی . حتی بگو اگه خواست شب میتونه برای دیدن بچه ها بیاد اونجا . زود باش دخترم ! سعی کن عادی و مهربون باشی ، مبادا حرفی بزنی که بویی ببره !"

گیتی انگار نیرویی در بدنش به وجود آمده بود که تا آن روز آن را حس نکرده بود . به تندی برخاست و به سوی تلفن رفت و ناگهان رو به پدرش کرد و گفت :" بابا جون فکر نمیکنین اون زن خودش موضوع رو به روزبه گفته باشه؟ و روزبه از اومدنش به اینجا با خبر باشه ؟!"

ارهاد پاسخ داد :" نه فکر نمیکنم ! اگه هم روزبه حرفی در این مورد زد به کلی انکار کن و طوری باهاش حرف بین که از موضوع بی خبری ! بهت قول میدم اون زن هیچی بهش نگفته ، آنها ترجیح میدن خود روزبه از تو چیزی بشنوه و اقدامی بکنه ."

گیتی شماره روزبه را گرفت و مثل همیشه با خوش و بش کرد و هر چه را که پدرش به او دیکته کرده بود برای او گفت . روزبه اظهار ناراحتی کرد و گفت :" پس عزیزم مواظب خودت باش ! متاسفانه امشب کار دارم ، اما فردا هر طور شده میام به دیدنتون !" و بعد از کلی سفارش و اظهار محبت با گیتی خداحافظی کرد .

گیتی نگاهی به پدرش کرد و حرفی نزد . در چشم هایش دنیایی از اندوه و انتقام وجود داشت . سرخورده و غمگین از اینکه تا این حد مورد سواستفاده قرار گرفته بود احساس ندامت و پشیمانی میکرد . در حالی که برای جمع کردن وسایلش به اتاق میرفت تصمیم گرفت برای یک بار هم که شده از حقانیت خود دفاع کند و نشان دهد او هم میتواند شجاع و پر قدرت باشد .




romangram.com | @romangram_com