#هلاک_و_هستی_پارت_167


گیتی همچنان او را نگاه میکرد و قدرت حرف زدن نداشت . چه افتضاحی ! باورش نمی شد که چه میشنود . این زن بیچاره هم با کمال پرویی به خانه او آمده و درخواست می کند که گیتی به شوهرش اجازه دهد زن ناشناسی را به نام بدری به عقد خود در آورد !"

گیتی احساس کرد دیگر نمیتواند به پسر بچه نگاه کند و یارای تحمل وجود زن را ندارد با تمام قدرتی که داشت فریاد زد:" مهین خانوم ! مهین خانومم !"

مهین خودش را با عجله به آنجا رساند و با تعجب به گیتی نگاه کرد ، گیتی به آرامی گفت :" مهین خانوم اینها رو از اینجا بیرون ببر ! بگو هر چه زودتر از اینجا برن بیرون !"

زن به التماس افتاد و گفت :" خانوم شایان راهم داشته باش ! انصافت کجا رفته ؟ دختر من بدبخت میشه ! اون جوونه ، نادونه . خدا میدونه عاقبتش چی میشه ! این بچه هزار خرج و هزینه داره ، آخه ...."

گیتی ناگهان فریاد زد :" میشه ساکت بشی و حرف نزنی ! برو بیرون وگرنه میگم اکبر آقا به زور بیرونت کنه . برو ! برو گمشو !"

زن نگاه خشم آلودی به او کرد و بی درنگ از اتاق بیرون رفت ، زیر لب غرولند می کرد و فحش و ناسیا می داد . گیتی دیگر نمیتوانست سر پا بایستد . روی مبل افتاد و از حال رفت .

وقتی چشم گشود که مهین با نگرانی بالای سرش ایستاده بود و به او نگاه می کرد. به محض اینکه متوجه بیداری گیتی شد ، گفت:" منظر خانوم و آقای بزرگمهر توی راه هستن ! الان خودشون رو میرسونن !"


romangram.com | @romangram_com