#هلاک_و_هستی_پارت_166
دقایقی گذشت و بعد از رفتن مهین خانم گیتی در را بست و رو به روی عصمت نشست و گفت :" بفرمایین ! من آماده ام !"
عصمت که مراتب به اطراف نگاه می کرد لحظاتی به گیتی خیره شد و گفت :" راستش خانوم ! نمیدونم چه جوری شروع کنم از شما خجالت میکشم من نمیدونستم شما اینقدر قشنگ و مهربون هستین وگرنه خدا شاهده شاید هیچ وقت پامو اینجا نمیذاشتم ."
گیتی با بی صبری گفت :" میشه بگین چی شده و شما از من چی میخواین ؟"
عصمت سری تکان داد و گفت :" چشم الان عرض میکنم ."
گیتی یکی دو عدد شیرینی توی بشقاب گذاشت و به پسر بچه داد و با چشمان کنجکاو به عصمت نگاه کرد .
بالاخره عصمت خانم به حرف آمد و گفت :" خانوم شایان ، من ..... یعنی دختر من ....." و سکوت کرد .
گیتی وحشت زده به او چشم دوخته بود . انگار حدس زده بود که زن چه میخواهد بگوید . از همان لحظه اول متوجه شده بود که پسربچه شباهت غریبی به روزبه دارد و اکنون وحشت و هراس تمام وجودش را در بر گرفته بود . عصمت ادامه داد؛" واقعیت اینه که دختر من .... همسر شوهر شماست و این بچه مال آقای شایانه !"
گیتی به پشتی تکیه زا و رنگش پرید زبانش بند آمده بود و نمیتوانست چشم از پسر بچه بردارد . عصمت که میدانست با چه واکنشی رو به رو خواهد شد گفت :" خدا الهی من رو مرگ بده که دخترم همچین دسته گلی به آب داده ! اون عاشق شوهر شما شد و هر چی من التماس کردم گوش نکرد و یه شب با اون فرار کرد . آقای شایان اونو سقه کرده اما حالا که بچه بزرگ شده و تمام در و همسایه و فامیل فهمیدن که پدرش کیه و چیه . بدری از اون خواسته که عقدش کنه . این آقا هم زیر بار نمیره . هفته ای چند شب میاد و به بدری سر میزنه و یا با هم میرن بیرون . کامبیز رو خیلی دوست داره و همه چیز براش میخره اما بدری پاش رو تو یک کفش کرده که یا باید از هم جدا بشن و یا باید عقدش کنه . حالا ...... حالا من اومدم پیش شما که ازتون خواهش کنم اجازه بدین که .... شوهرتون بدری رو عقد کنه . اون زن جوون و خوشگلیه . دختر بود که به صیغه آقای شایان در اومد . میترسم اگه ازش جدا بشه بالایی سرش بیاد . گمراه یا معتاد بشه و خدایی نکرده کارش به جاهای باریک بکشه !"
romangram.com | @romangram_com