#هلاک_و_هستی_پارت_164
هنوز چند هفته ای از آخرین دیدار پونه با روزبه نگذشته بود که اتفاق دیگری باعث شد ارامش و خوشبختی از زندگی گیتی رخت بر بندد . گیتی با تمام عشق علاقهای که به بچههایش داشت اما نمیتوانست خودش را گول بزند و نداند که بدون وجود روزبه احساس تنهایی و بی پناهی میکند . رشته هایی ضخیم و پنهانی او را به شوهرش پیوند زده بود . هر شب اگر او را نمیدید و دقایقی با او حرف نمیزد دلش آرام نمی گرفت که به بستر برود و بخوابد . هر روز صبح برایش صبحانه آماده می کرد و او را تا اتومبیلش بدرقهٔ می کرد و بر می گشت .
او بسیاری از خطاهای شوهرش را نادیده گرفته بود . اول اینکه او را دوست داشت و دیگر اینکه از زندگی از هم پاشیده و بچه های بی پدر و یا دور از مادر و پدر وحشت داشت . گاهی فکر می کرد اگر روزبه بچه ها را از او دور کند او بدون شک دق خواهد کرد و حتی از اینکه مجبور شود به تنهایی با فرزندانش زندگی کند و سایه پدر بر سر آنها نباشد تمام وجودش از هراس می لرزید .
اما یک روز اتفاقی افتاد که گیتی را بر سر دو راهی قرار داد و اگر وجود پدر و مادرش نبود بدون شک او نمیتوانست این بار را تحمل کند و از پا میافتاد . یک روز مثل تمامی روزهای دیگر که در خانه مشغول کار بود و با مهین خانم صحبت میکرد ، صدای زنگ در توجه اوو را جلب کرد . چون منتظر کسی نبود فکر میکرد پستچی یا مأمور آب و برق است . مهین خانم آیفون را برداشت و گفت :
" گیتی خانوم با شما کار دارن !"
گیتی گوشی آیفون را گرفت و گفت :" بفرمایین !"
صدای زنی از آن سو به او سلام کرد و گفت :" اگه ممکنه در رو باز کنین ! من چند کلمه با شما صحبت دارم ! و یا بیان دم در ، کار واجبیه !"
گیتی متعجب و مردّد کمی سکوت کرد و گفت :" ببخشین خانوم ! ما شما رو نمیشناسیم ، اسمتون چیه و با من چکار دارین ؟!"
زن پاسخ داد :" خانوم عزیز نترسین ! من نه دزدم، و نه قصد سوی دارم اسمم عصمت خاقانی یه و با نوه خودم اومدم خدمتتون و ..... گفتم که کار واجبی دارم ."
romangram.com | @romangram_com