#هلاک_و_هستی_پارت_163
مدتها بود که او با یک سرویس خصوصی به مدرسه می رفت و بر میگشت و گیتی هر روز بی صبرانه انتظارش را می کشید و تا او را صحیح و سالم میدید نفسی به راحتی می کشید و با روی خوش پذیرای پسرش می شد . آرش برای حرکت از دو عصای مخصوص و در خانه از صندلی چرخدار استفاده میکرد . او به شدت از صندلی چرخدار نفرت داشت ، اما گاهی به خاطر دردهای شدیدی که در ناحیه قوزک ها و مفصل هایش احساس می کرد ناچار می شد روی صندلی بنشیند .
شیرین ترین و قشنگ ترین لحظات زندگی اش هنگامی بود که رو به روی مادرش بنشیند و غذا بخورد و یا برای مادرش کتاب بخواند و با او صحبت کند . او از مصاحبت ماندانا هم لذت میبرد و او را دوست داشت . چیزی که برای گیتی جالب بود ، در پسرش هیچ گونه احساسی از حسادت ، کینه توزی و یا نفرت مشاهده نمی کرد . او همه را دوست داشت ، از کسی متنفر نبود . فقط از دیدن بعضی اشخاص واهمه داشت که تعدادشان بسیار کم بود اما در صدر آنها روزبه قرار داشت . آرش هر وقت که از مدرسه می آمد و ماندانا را میدید به او می گفت :" ماندانای قشنگ ! ماندانای زیبا ! ماندانا رو همه دوست دارن ، حتی روزبه !"
گیتی به دفعات با او صحبت کرده و به او گفته بود که بگوید بابا ، پدر جان و چیزی شبیه به آن و دیگر اینکه به او بفهماند که روزبه دوستش دارد و فرقی بین او و ماندانا نمیگذارد اما هیچ کدام از این نصایح به گوش آرش فرو نمیرفت و هر باز به هر ترتیبی که بود این مطلب را به گوش همه میرساند که روزبه ماندانا را دوست دارد ،اما هیچ علاقه ای به او ندارد .
ماندانا هم در مقابل عشق و علاقه زیادی به برادرش نشان میداد و همیشه در خدمت او بود و برایش غذا و آب و هر چیز دیگری که میخواست مهیّا می کرد . آنها دقایق طولانی میتوانستند با یکدیگر صحبت کنند و لبخند بزنند و بازی کنند . گیتی از رابطه آنها لذت میبرد و خدا را شکر می کرد که آرش غیر از گیتی خواهری هم دارد که اوقات فراغت او را پر کند و باعث سرگرمی و تفریحش شود .
گیتی آن روز به خاطر پونه سالاد مخصوص درست کرده بود که سٔس خوشمزه ای داشت . مهین خانم که سال ها بود در خانه گیتی کار میآرد نیز همیشه از آمدنا پونه خوشحال میشد چون دلش برای گیتی میسوخت و میدانست که به طور شبانه روزی باید در خدمت بچهها باشد و کمتر فرصت دید و بازدید دوستان و فامیل را دارد . اگر آرش گاهی دچار بحران روحی نمیشد گیتی را به تب و تاب نمیانداخت میشد گفت که آنها زندگی آرام و خوبی داشتند .
روزبه هر شب با مهربانی و خوشرویی به خانه میآمد و هر وقت گیتی میخواست با او به پیاده روی و مهمانی و یا مسافرت میرفت . چیزی که روزبه را کاملا راضی نگاه میداشت و او به هیچ وجه آن را بر زبان نمیآورد این بود که گیتی کوچکترین توقعی از او نداشت که چیزی اضافی بر خرج خانه بدهد . خودش میدانست مبلغی که او به عنوان خرج خانه می پردازد حتی یک سوم مایحتاج گیتی و بچه را پوشش نمیدهد اما او همچنان همان مبلغ چند سال پیش را میپرداخت و به روی خودش نمی آورد که بقیه پول ها را چه میکند و به چه مصرفی میرساند ، با وجود این گیتی راضی بود و حرفی نمیزد .
به تازگی روزبه ماشین جدیدی خریده بود که بسیار مورد علاقه آرش بود گاهی گیتی ماشین خود را با ماشین روزبه عوض می کرد و بچه ها را به گردش و سینما می برد . آن روز بدون شک یکی از بهترین روزهای زندگی آرش محسوب میشد . گرچه گاهی هم با روزبه به رستوران میرفتند اما در آن زمان ها آرش سکوت می کرد و حرفی نمیزد و از آینه ماشین گاه گاهی نگاهی دزدکی به پدرش می کرد و او را می پایید . با وجودی که مدتها بود روزبه با آرش رابطه خوب داشت و سعی میکرد با او با محبت و مهربانی رفتار کند ، پسر جوان نمیتوانست پاسخگوی مهر و دوستی او باشد و همچنان از او فراری بود .
romangram.com | @romangram_com